سفرنامه ترکیه_ قسمت ششم
ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٧ : توسط : مریم

کاپادوکیه...

از لحظه ی ورودم به ترکیه، می دانم که می خوام کاپادوکیه را ببینم... اصلا قبل از هر مطالعه ای در مورد سرزمین ترکیه، در مورد کاپادوکیه خوانده ام ... عطش دیدنش در تمام لحظات استانبول با من است و بعد ده روز پرسه و سرک کشیدن در کوچه کوچه ی استانبول، می خواهم به سمت رویایم بروم... دیدن کاپادوکیه...

خوانده ام که کاپادوکیه سرزمین عجیبی است... دشت هایی وسیع و خانه هایی از سنگ که گُله گُله از جای جای دشت سر برآورده اند...

از استانبول، تقریبا هر روز عصر ماشینی به نِوشِهِرحرکت می کند. نِوشِهِر (که شبیه نوشهر ما نوشته می شود و همان معنی نوشهر خودمان را می دهد، به معنی شهرِ نو ) منطقه ای است که گورِمِه و کاپادوکیه را در درون خود جای داده است.

دوازده ساعت طول می کشد تا با اتوبوس از استانبول به نِوشِهِر برسی و این مسیری است که از غرب ترکیه به سمت قلبش حرکت می کند، از کنار آنکارا می گذرد و بعد کمی به جنوب متمایل می شود. در واقع ، کاپادوکیه به سمت جنوب، به دوردست ها که مدیترانه است، نگاه می کند.

حوالی هشت صبح است که در اتوبوس از خواب بیدار می شوم. دوستی که از ایران آمده، در مسیر کاپادوکیه همراهم هست و قرار است باهم قلب ترکیه را ببینیم. اتوبوس که به  نِوشِهِر برسد، باید دوباره سوار اتوبوس دیگری بشوی که شکلی محلی دارد و به گورِمِه می رود! گورِمِه منطقه ی کوچکتری از نِوشِهِر است که شامل چند منطقه ی کوچک دیگر است که اصلی ترین آنها همان کاپادوکیه است.

و از این جاده است که کاپادوکیه خود را با تمام زیبایی هایش نشان می دهد.

هتلی تمیز و خوب و ارزان پیدا می کنیم. کوله ها را که در هتل می گذاریم، دقیقه ای بعد در خیابان های کاپادوکیه هستیم و مسحور هوای صاف و آسمان آبی اش و عمارت های سنگی ای که از دور پیداست... همه جا اما عجیب خلوت است...

شهر، درست مانند شهرهای وسترنی است که در فیلم ها دیده ام!

به دنبال موزه ی فضای باز هستیم و تابلویش خیلی زود خودش را به ما نشان می دهد:

 کاپادوکیه در معنی لغوی اش، به معنی سرزمین اسبهای زیبا است و زندگی در آن به عصرنوسنگی برمیگردد. از زمان مادها به بعد این سرزمین تحت فرمانروایی ایرانیان قرار داشت اما بعد از ورود ارامنه به این منطقه،کم کم ساکنینش مسیحی شدند و به همین دلیل تعداد زیادی کلیسا در داخل این اقامتگاههای صخره ای وجود دارد.

این موزه فضای باز شامل تعدادی عبادتگاه مسیحیان باستانی بوده که در داخل صخره ها حفر شده اند و در داخل آنها می توان نقاشی هایی از روایات مختلف مسیحیت را دید. عکاسی در داخل این مکانها ممنوع است.

و راهی که سرآغاز قصه می شود:

در مسیر جاده ای که به سمت موزه می رود، دلباخته ی آن خانه های نقلی ای می شوی که در دلِ سنگ هستند:

از کنار این اسب های خوشبخت هم می گذری:

کمی در کنارشان درنگ می کنیم و دقیقه ای را به گپ و گفت می گذرانیم...

و بعد که به راهت ادامه می دهی، ناگهان، درختی صدایت می زند...

این یک درخت سفال است! در کنار یک سفالگریِ محلی...

و در کنارش، درختِ دخیلی هم زندگی می کند :

درخت از این بالا، درحال نظاره ی اسب هاست :

برای رسیدن به موزه ی فضای باز ، باید دوباره به راهت ادامه دهی و درخت دخیل و حاجت های آویزان به شاخه هایش را رها کنی.

تا آرام آرام به خانه های دنج موزه برسی...

موزه در سمت راست جاده قرار دارد و بعد از گذشتن از باجه ی بلیت، خانه ها آرام آرام خود را نشان می دهند:

یادتان می آید ورود مسیحیان به کاپادوکیه و ساخته شدن کلیسا در لابه لای این خانه ها را ؟

این درِ ورودیِ یکی از همان کلیساهاست:

این یک آپارتمان بوده احتمالا!

و این هم داخل یکی از خانه ها :

و تصویری از بالا از فضای موزه ی باز:

و تزیینات روی دیوارها :

و بهاری که در راه است:

خیلی زیاد این خانه های سنگی، من را به یاد خانه گبری های گوشه و کنار ایران می اندازند... درست شبیه همان جان پناه های جاده هراز یا دره ی مرتضی علی در طبس.

از موزه ی فضای باز که بیرون می آییم، تصمیم می گیریم کمی در طول جاده پیش برویم...

جاده ی زیبایی است که به "اورگوپ" می رود.

از کنار این تابلوی خوشامد گویی به "گورِمِه" هم میگذریم.

و این تابلوی دالتون ها!!  یادتان هست که گفتم اینجا شهری وسترنی است؟!

سرآخر هوا که کم کم تاریک می شود، رضایت به برگشتن به هتل می دهیم... سرِ راه، قبرستانی قدیمی را دردلِ شهر می بینیم و بعد سری به فروشگاه های محلی شهر می زنیم که پر هستند از نشانه های فرهنگی و آیینی کاپادوکیه.

شب که به هتل برمیگردیم، نقشه منطقه ای را که در آن هستیم، مرور می کنیم... برای فردا فکری به ذهنمان می رسد.

در همان نزدیکی، جایی است که انگار ما را به زیارت می طلبد.

صبح که بلند می شویم، تصمیم خودمان را گرفته ایم... قبل از ترک کاپادوکیه، به بام شهر می رویم. جایی که تا دوردست های دور، پیداست:

و خداحافظ کاپادوکیه...

ساعتی بعد، در ماشینی به سمت قونیه در حرکتیم... به زیارت مولانا می رویم که تنها سه ساعت با ما فاصله دارد...


 
سفرنامه ترکیه_ قسمت پنجم
ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٢ : توسط : مریم

توپکاپی را در روز بسیار سردی دیدم... آنقدر سرد که استخوان هایت درد می گرفت و با تمام این اوصاف، صف جلوی ورودیِ ایاصوفیه و توپکاپی، دور و دراز بود.

توپکاپی در بهترین جای شهر واقع است. در بالای تپه ای در قلبِ مرکز تاریخی شهر. از طرفی چشم به دریای مرمره دوخته و از سمتی دیگر خلیج گلدن هورن را می بیند.

این قصر در سال 1478 به دستور فاتح سلطان مهمت احداث شد و نزدیک به 400 سال  به عنوان مرکز اداری و محل اقامت امپراطوران عثمانی مورد استفاده قرار گرفت و در زمان خود، در مجموع یک شهر کوچک 5000 نفری را تشکیل میداد . توپکاپی زمانی کم رونق شد که بعد از احداث قصرهای دولماباغچه و ییلدیز ، پادشاهان عثمانی به این قصرها نقل مکان کردند .

آنقدر در مورد این کاخ نوشته اند و گفته اند که نمی خوام حرف های دوباره را دوباره بگویم... تنها چند عکس از این محوطه و کاخ بزرگ...شاید هم بی حوصلگی ام در نوشتن از توپکاپی بواسطه این بوده که با وجود تمام تعریفاتی که از آن شنیدم، برآورده کننده انتظاراتم نبود و شاید دلیل دیگر اینکه در کنار توپکاپی جایی بود که به شدت مرا شیفته ی خود کرد... انگار می خواهم هرچه سریعتر از کنار هیاهوی این کاخ بزرگ بگذرم و به زیبایی عمیق آن موزه ی دنج کناری برسم.

جسته و گریخته از ایرانیانی که برای بازدید کاخ می آمدند، می شنیدم که توپکاپی محل فیلمبرداریِ سریال ترکی حریم سلطان بوده و بازدید کنندگان،  عطش فراوانی برای منطبق کردن دیده ها و شنیده هایشان داشتند.

 

 

ورودی توپکاپی چهل لیر است و این با حساب بازدید از حَرم است. در صورتی که نخواهید حرم را ببینید، می توانید کاخ را با حدود سی لیر بازدید کنید.

قسمت خوبِ داستانِ توپکاپی در جایی از محوطه ی اصلی کاخ ، نرسیده به دروازه ی اصلی شروع می شود.  درست سرِ راهِ رسیدن به باجه های فروش بلیت، مسیری در سمت چپ وجود دارد که طیِ یک سرپایینی تو راه به موزه ای عمیق می برد:

این موزه یکی از پنج موزه ی بزرگِ باستان شناسیِ دنیاست. موزه از سه قسمت تشکیل شده است : بخش شرقِ باستان، بخش کاشی و سرامیک و مرمر و نهایتا، خودِ بخش دنیای باستان.

ابتدا وارد قسمت شرق می شوم:

مجسمه های برنزی خدایان و الهه ها

بشدت مرا به یاد طرح های تخت جمشید می انداخت.

و دوباره مجسمه های برنزی خدایان و الهه ها

و از نمایی نزدیک تر

 

این تابلو سخت مجذوب کننده بود: سیر تحولِ شکلیِ خط میخی

و حالا نوبت بخش دوم موزه است:

فکر می کنم که اوج زیبایی موزه در این قسمت است، جایی که مقبره های تزیین شده ی دنیای باستان همراه پیکره هایی از انسان های بزرگ و کوچکِ زمان باستان در گوشه و کنار آن قرار گرفته است.

 

مقبره یکی از شاهان مصری

و تمامیِ این مقبره ی ساخته شده از مرمر:

و از نمایی نزدیک تر:

و مقبره ای دیگر:

و از نمایی نزدیک تر:

و این شاهکار نقش و نگارهای مرمرین... حدس می زنید مال چه کسی باشد؟

نفر اول از سمت چپ که سوار بر اسب است، اسکندر مقدونی است. مردِ زیر پای اسبش، سربازی ایرانی است. تصویر روی مقبره ، تصویر نبرد اسکندر مقدونی با ایرانیان است و آشکار می کند که مقبره از آنِ کیست.

صحنه ای از همان نزاع

صحنه ای از همان نزاع

مقبره ی دیگری در آن نزدیکی بود اما کاملا اندوهگین... مقبره ی زنان عزادار:

 

به نقش برجسته های رویِ آن نگاه کنید:

و مقبره ی پر نقش و نگار دیگری :

نکته جالب در مورد نقش برجسته های روی مقبره ها این بود که آنها تصویرگر هرچیزی از دنیای باستان بودند. از صحنه های جنگ گرفته تا هم آغوشی انسان ها تا مراسم عزاداری و حتی صحنه هایی از بارعام خدایان...حتی مقبره هایی از کودکان وجود داشت با طرح هایی از آنان مثل این :

 و در نهایت این مقبره ی شکوهمند:

در بخش دیگری از موزه، پیکره های خدایان رخ به رخ با شما می ایستند:

آفرودیت، الهه زیبایی و عشق

آپولو در حال بازی سیتارا

خدای رودخانه ها

آرتمیس، خدای ماه ، جنگل و شکار

از موزه که بیرون می آیم می فهمم که پنج ساعت از زمان ِ وارد شدنم به آن گذشته است...این موزه آنقدر حرف برای گفتن و قصه برای تعریف کردن دارد که انگار تصویر آن پیکره ها و مقبره ها و نقش برجسته ها تا مدت ها همراهی ات می کند...

 پایان سفر من به استانبول، کاخ موزه ی دلمه باغچه است. اما از آنجایی که عکس برداری از این موزه ممنوع است و من موزه را در صبحی سریع ، بازدید کردم، می خواهم حرف زیادی از آن نزنم... بیشتر دوست دارم پرواز کنم به بخشی که انگار لحظه لحظه ی سفر ترکیه من به خاطر آن سپری شد...

قسمت بعدی سفرنامه ی من، آغاز پرسه های من در میانه ی سرزمین ترک هاست... ابتدا کاپادوکیه و بعد به سمت مدیترانه...

 


 
سفرنامه ترکیه- قسمت چهارم
ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٢ : توسط : مریم

داستان مسیحیت...

در صحبتم با فیگن و دوستانش، شدیدا به دیدن کلیسای کاریه دعوت می شوم...اسمش را خیلی نشنیده ام اما دوستانم مصر هستند که حتما آن را ببینم. می گویند که اگر میخواهم داستان مسیحیت را با تصویر ببینم، کلیسای کاریه را مرور کنم...

شب وقتی در اتاقم، شروع به خواندن در مورد این کلیسا می کنم، دلیل اصرار دوستانم را برای دیدنش می فهمم. جدا از اینکه بنای کلیسا یکی از شاهکارهای معماری بیزانسی است و تمام نمای داخلی اش آکنده از موزاییک و نقاشی های آبرنگی است، داستانی هم که روایت می کند، دل نشین است.

صبح حوالی هشت از خانه بیرون می زنم. بیست دقیقه ای را در کشتی سپری می کنم تا از قسمت آسیایی به قسمت اروپایی و اسکله "اِمین اونو" برسم. بعد رسیدن به اسکله، پیاده به راه می افتم. نیم ساعتی طول میکشد تا از اسکله در امتداد مسیر تراموای شهری بگذرم و وارد منطقه آکسارای و لاله لی بشوم. نقشه را که دنبال می کنم، مسیر کلیسا را در امتداد خیابان "شِهزاده" پیدا می کنم. خیابانی به موازات همان خیابان کشیده شده از آکسارای...سرراهم از مسجد فاتح میگذرم و در نهایت، ساعتی بعد، روبروی کلیسای کاریه قرار دارم...

ورودی کلیسا موزه

نمایی از بیرون کلیسا

فرصتی هست تا در محوطه زیبای کلیسا بنشینم و درموردش بخوانم:

" نام دیگر این کلیسا موزه ،  "چورا" است که به معنی قرار گرفته در حومه شهر است و کاریه معنی ترکی آن است. کلیسا در نزدیکی دیوارهای شهر قرار گرفته است که "ادرین کاپی" نامیده می شوند. بنای اولیه کلیسا مربوط به قرن چهارم میلادی است.قبل ساخته شدن دیوارهای شهر، کلیسا در حاشیه شهر بوده و نامش به همین دلیل چورا گذاشته شده است اما بعدها با ساخته شدن دیوارهای شهر، کلیسا وارد محوطه اصلی شهر می شود اما نامش دیگر تغییر نمی کند. همان تغییر کاربری کلیسا به مسجد برای این بنا هم اتفاق می افتد و به همین دلیل است که در داخل کلیسا، محرابی هم وجود دارد.

داخل کلیسا از سه قسمت تشکیل شده است. دانستن این بخش ها و این که قرار است داستان مسیحیت از کجا شروع شود، کمک زیادی به درک مفاهیم و داستان هایی می کند که قرار است نقش و نگارهای این کلیسا راوی آن باشند. می دانم که این نقش و نگارها می خواهند داستان تولد مریم، مادر حضرت مسیح و زندگی این زن را به تصویر بکشند و سپس به تولد مسیح و سرگذشتش بپردازند.

قسمت اول از ساختمان داخلی کلیسا، هشتی ورودی آن است. قسمت دوم، محوطه اصلی داخلی کلیساست و قسمت سوم، محوطه کناری و جانبی بنا.

قسمت اول بنا یا همان هشتی ورودی در قسمت غربی ساختمان است و اولین جایی است که به محض ورود دیده می شود. در دیوارهای درونی آن، قسمت اصلی داستان شروع می شود. تصاویری از آشنایی مادر و پدر حضرت مریم : آنا و خواکیم، سپس تولد مریم، اولین قدم هایش،  بزرگ شدنش، آشنایی اش با جوزف، ازدواجشان و در آخر صحنه ای که جوزف به سفری شش ماهه می رود و در بازگشت، مریم را باردار می بیند.

در هشتی بیرونی ، دیوارها داستان تولد مسیح را روایت می کنند. داستان از رویا دیدن جوزف شروع می شود، با زاده شدن مسیح ادامه می یابد و به معجزاتش در همان بچگی اشاره می کند.

دیوارهای هشتی در ادامه، به محوطه اصلی و داخلی کلیسا می رسند. بزرگترین گنبد کلیسا بر بالای این قسمت قرار دارد. در اینجا سه تصویر بزرگ وجود دارد:

قسمت قرار دارد. در اینجا سه تصویر بزرگ وجود دارد:

تصویر اول: تصویری از خواب آخر مریم، قبل از عروجش به بهشت و صحنه ای که مسیح کودکی را که نماد روح مریم است، در آغوش دارد.

تصویر دوم: تصویری از مسیح

تصویر سوم: مریم همراه کودک

در قسمت سوم یا همان بخش کناری، تصاویری از رستاخیز و شام آخر، مریم و کودکش و فرمان های موسی دیده می شوند. "

از هشتی ورودی که وارد می شوم، تصاویر مرا با خود می برند:

مریم و مسیح کوچک در آغوشش

مسیح و کودکی که به نماد مادرش در آغوشش است

و داستان ها ، در کنار هم

خواب آخر مریم، قبل از عروجش به بهشت

مریم و فرزندش

عیسی و حواریون

مسیح و معجزاتش

و صحنه هایی از داستان تولد مریم و روزگار زمان او:

 

 

 

 

کلیسای کاریه بدون تردید، سه ساعتی زمان می طلبد تا خوب تصویرگری هایش را به رخ بکشد...

از کلیسا که بیرون می آیم، می دانم که می خواهم جایی را درهمان نزدیکی به نام تپه های پیر لوتی ببینم. جایی که گفته می شود بام استانبول است.

از کلیسا می توان قدم زنان به تپه رسید. کافی است از میان دیوارهای قدیمی شهر بگذری:

از کنار مقبره زیبای سلطان مهمت بگذری:

و به آرامی وارد پله های آرامگاه و تپه ی پیر لوتی بشوی...

این تپه ها به نام نویسنده ای فرانسوی است که سال ها پیش رمانی را در اینجا نوشته است. او یکی از مدافعان استقلال ترکیه بود و در تشکر از حمایت های او دولت ترکیه، نام یکی از معروف ترین تپه های شهر را، پیر لوتی گذاشت.بعدها، این تپه تبدیل به آرامگاه قبرهای خانوادگی هم شد :

به بالا که برسی، استانبول آرام آرام خودش را نشان می دهد:

و مناره های شهر را می بینی که از هر طرف دست به آسمان دراز کرده اند:

و کافه ها حتی آن بالا:

و آرامش:


 
سفرنامه ترکیه- قسمت سوم
ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۸ : توسط : مریم

دیدار من با فیگن، ورود من به منطقه آسیایی استانبول را رقم می زند..."اُسکودار". فیگن، دوست استانبولی من، اسپانیولی را سلیس صحبت می کند و این فرصتی است برای تمرین من هم. فردای رسیدنم به خانه اش، روز شنبه است و فیگن دعوتم می کند تا هم با دوستانش آشنا شوم و هم به اتفاق موزه ای مدرن را در مرکز شهر ببینیم...قرارمان برای عصر شنبه می شود و من تمام صبح را فرصت دارم تا منطقه آسیایی را سیاحت کنم. از "اسکودار" پیاده به سمت پایین خلیج براه می افتم. سر از منطقه تجاری "کادیکوی" در می آورم و اسکله های مربوط به جزایر پرنس را پیدا می کنم... ساعت های حرکتشان را پیدا می کنم و برای فردا برنامه ریزی می کنم... دیگر به اسکودار بر نمیگردم و از همان اسکله کادیکوی، به مرکز شهر می روم تا موزه "پرا" را پیدا کنم. موزه ای با معماری مدرن در کنار خیابان استقلال.

ورودی موزه ی پرا

دو نمایشگاه در داخل موزه درجریان است...در طبقه اول نمایشگاهی از آثار هنرمندی تبعیدی از اردن و در طبقه دوم، آثار عکاسی نیکلاس مورای، عکاس پرتره معروف.

در نمایشگاه اول، با نام "میان دریا و کویر"، اعتراض در سطر سطر نقاشی ها به چشم می خورد... نام این اثر، رویای غیر ممکن است:

 

و نام این اثر، مادرم، فلسطین:

 

و این :

بعد پرسه ای در اینجا، به طبقه پایین می رویم و عکس های نیکلاس مورای را می بینیم...

نیک مورای، از دوستان نزدیک فریدا کالو بود و طبقه ای از گالری، تنها عکس های اوست از فریدا و همسرش و همین طور نامه هایی قاب شده از فریدا خطاب به نیک.

فریدا و نیک

فریدا در حال کشیدن یکی از تابلوهای معروفش

و دوباره آنها در کنار هم

و فیگن و آنا در رخصتی بین دیدن تصاویر:

 

بعد بیرون آمدن از گالری، در کافه ای در خیابان استقلال می نشینیم...مجالی است برای بحث های سیاسی و اجتماعی بین دوستان فیگن و گوش دادن به ایده ها و نظراتشان...دوستان دیگری هم ملحق می شوند و کار از تحلیل سیاست های دولت ترکیه میگذرد و به تحلیل سیاست های دولت اسپانیا در قبال باسک می رسد...دیگر ذهنم کلمات ترکی و اسپانیولی را جواب نمی دهد...ناجی از غیب می رسد...دوستی ترک که کمی فارسی بلد است! می فهمد اسمم مریم است و در آن شلوغی و وانفسا، شروع می کند با صدای بلند به خواندن آهنگ نازنین مریم! !

 

فردا، روز پرسه در بویوک آداست...جزایری از جزایر پرنس در نزدیکی استانبول.

از اسکله کادیکوی در منطقه آسیایی سوار کشتی می شوم و هجوم مرغان دریایی شروع می شود...آنها با حوصله تمام، همه لحظات یک ساعته تا جزیره ها ،ما را همراهی ات می کنند...و مردم غرق بازی آنها، صدای آنها و پرواز آنها در نزدیکی شان می شوند.

و جزیره ها نزدیک می شوند:

 

مجموعه جزایر پرنس شامل نه جزیره است که در ترکی به آنها آدالار گفته می شود. بعضی از این جزیره ها مالکیت شخصی دارند و بعضی شکل عمومی... ایستگاه بویوک آدا، آخرین ایستگاه است.

به محض وارد شدن به جزیره، اولین چیزی که توجه ات را جلب می کند، ساختمان های عجیب و زیبایی هستند همه با منظره هایی رو به دریا :

و بعد صف دوچرخه ها و درشکه ها :

و دکان های اجاره دوچرخه:

و خانواده های دوچرخه سوار:

و ساختمانی که من دلباخته اش شدم :

و خیابان های جزیره:

اینجا بهشت گربه ها هم هست:

قرار است این درخت زار را طی کنم تا به آن عمارت کوچکی که در بالای آن تپه در دوردست عکس وجود دارد، برسم:

در مسیر ، از کنار بومیان جزیره با مزرعه هایشان میگذری:

از میدان جزیره و بازارچه سنتی و تجمع دوچرخه سوارانش می گذری:

به این سنگفرش سبز می رسی که قرار است تو را به بالا برساند:

و سربالایی را آنقدر میروی تا بتوانی از آن بالا دریا را به وضوح ببینی...مقصد همانجاست:

آن بالا یک کلیساست:

و آرامش :

روز جزیره، روزی پر از آفتاب و دریا بود...


 
سفرنامه ترکیه- قسمت دوم
ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢۳ : توسط : مریم

روز دوم و سوم حضورم در استانبول به دیدار چند دوست و پرسه هایی گاه و بیگاه در شهر و نه در عمارت های تاریخی میگذرد...چند کار شخصی ام را هم انجام میدهم. سیم کارتی به قیمت هفتاد لیر میخرم و یاد میگیرم که چطور پکیج های مخابراتی اش را فعال کنم تا به صرفه باشد. هم چنین متوجه می شوم گوشی ام تنها تا یک هفته دیگر کار می کند و تنها راه گوشی داشتن برایم این است که یا یک سیم کارت ترک خریداری کنم (که چیزی حدود هفتاد،هشتاد لیر هزینه برمی دارد) و یا با صدو ده لیر ، گوشی ام را رجیستر کنم!! سپاس گذار دولت ترکیه می شوم بابت این مسئله! فعلا فکری برایش ندارم که چه کنم. بعدا در موردش فکری خواهم کرد.

در این دو روز فرصتی پیدا می کنم تا در زوایای خیابان استقلال پرسه بزنم...با کشتی بسفر را بپیمایم و شبانه های زنده شهر و خیابان هایش را ببینم.

فکر می کنم که تنها با یک بار قدم زدن در خیابان استقلال، تصویرش در ذهنتان ماندگار شود... هرچند که تصویر شب و روزش کاملا متفاوت باشد... این خیابان، محوریتی جدی در همه ی رویدادهای اجتماعی شهر دارد.

 هم در آن فروشگاه های بزرگ و مراکز خرید را می بینی:

و هم معترضان و فعالان اجتماعی را :

و هم کلیسای زیبای سن آنتوان را که در نیمه راه رسیدن به میدان تقسیم، جایی در کنار هیاهوی خیابان، در گوشه ای دنج قرار گرفته است:

و همین طور تندیس عجیب مسیح در جلوی ورودی کلیسا را:

به پرسه های شبانه که برسی، خیابان غرق در نور است:

و گاها نمایشگاه عکسی از رویدادهای اجتماعی دنیا در میانه ی آن خودی نشان می دهد :

و شب بسفر:

خوش شانسم که فرصتی دست می دهد تا رقص زیبای ترکی را  هم در ساحل بسفر ببینم...رقصی عاشقانه و پر از حرکات تند اما سبک...آنقدر که از دیدنش سیر نمی شوی... و خوش شانس ترم که فرصتی دست می دهد تا تمام مسیر برگشت را با همان دو رقصنده ترک طی کنم و پر شوم از شور و شعفی که پشت این رقص و تمام اجزایش وجود دارد...انگار فرهنگ ترکیه را می توانی در جزجز حرکات این رقص پیدا کنی.

...

صبحی که تصمیم میگیرم به دیدن ایاصوفیه بروم، آسمان و زمین استانبول یکی شده است! هوای استانبول برای خودش پدیده ای است...خیلی زیاد من را به یاد هوای تبریز می اندازد که به شدت پیش بینی ناپذیر است و بادهای پرسوز و سرمایی دارد...الان هم انگار نه انگار که بهار است...بدون لباس گرم و بارانی بیرون رفتن همانا و مثل موش آب کشیده برگشتن و کرخت شدن از سرما، همان... جمعه روزی هم که می خواهم به دیدن مرکز شهر بروم، هوا از صبح بارانی است. چاره ای نیست... شال و کلاه می کنم و روانه قلب منطقه "امین اونو" یعنی ایاصوفیه می شوم.

سرراهم، درحالی از محوطه هیپودرام میگذرم که فستیوالی کودکانه در آن برپاست...از همه ی محله های شهر، کودکان با کار دستی هایشان آمده اند و خانواده ها به دنبالشان راه افتاده اند...

 

 

 

وارد هیپودرام غرق در لاله می شوم...به اینجا میدان سلطان احمد هم گفته می شود. اینجا قلب منطقه تاریخی شهر است.

مسجد سلطان احمد با آن مناره های معروفش به تمام در کنار میدان خودنمایی می کند.

تاریخ این میدان تاریخی کاملا رومی است...میدان در دوران حکومت بیزانس ساخته می شود تا نمادی از شهری شود که قرار است پایتخت دوم امپراطوری روم باشد. اینجا مکانی برای مسابقات ورزشی، جدال گلادیاتورها و مسابقات اسب دوانی بوده است...خوب که گوش بدهی و زوایای میدان را نگاه کنی، شاید بتوانی نعره مردان آماده به جنگ و هیاهوی جمعیت اطرافش را حس کنی...

در میانه ی میدان، دو ستون وجود دارد...اولین ، ستونی مصری است:

گفته می شود که این ستون، قدیمی ترین یادمان تاریخی استانبول است...متعلق به قرن 15 قبل از میلاد. این ستون همتایانی در مصر و کشورهای اروپایی هم دارد. در واقع، این ستون یک یادمان پیروزی است. در تاریخ گفته شده که امپراطور تئودوسیوس ،آن را از معبد آمون در کرناک مصر به اینجا آورد و دوباره برپا داشت. با وجود اینکه استانبول به طور متوسط هر صد سال متحمل زلزله ای 6.5 ریشتری شده است، با این حال این ستون بدون هیچ خرابی، در طول 1600 سال گذشته برپا مانده است. این ستون بیست متر ارتفاع دارد و در چهار طرف آن خطوط و نقاشی های مصری به چشم می خورد:

و این هم ستون سرپنتین، دومین ستونی که در میدان به چشم می خورد و متعلق به سال 479 قبل میلاد است و به روشی مشابه به اینجا آورده شده است:

از میدان که به سمت ایاصوفیه میروم، حس خوبِ دیدن کبوتران محوطه وصف ناپذیر است:

 

به ایاصوفیه که نزدیک می شوم، باران شدت میگیرد...نکته جالب این است که باوجود باد و باران، صف طویلی از بازدید کننده ها در جلوی ورودی موزه دیده می شود...صفی که شاید در فصل های پر مسافر ایران هم ، جایی در اصفهان و شیراز دیده نشود.

ساختمان ایاصوفیه سرخ رنگ است...با گنبدی کاملا بزرگ در مرکز بنا...یاد احساسم در مورد مسجد سلیمانیه می افتم، در روزی که دیدمش... واقعیتش، مسجد زیبایی نبود...صرفا بزرگ بود و بنای عظیم تمام سنگش را به رخ می کشید و اعتراف می کنم که تا حدود زیادی تو ذوقم خورد...برای من که گاها در سفرهایم به اصفهان به عنوان راهنما، فقط ساعتی مشغول توضیح دادن آن همه رنگ و کاشی و طرح مسجد شاهم، مسجد های استانبول لخت دیده می شوند...امیدوار بودم که ایاصوفیه، حداقل کمی بهتر باشد...که واقعا بود...

ورودیه مسجد ، 25 لیر است و بعد ورود به حیاط، باید  به سمت چپ بچرخی تا بتوانی از در غربی عمارت وارد شوی و آن وقت است که شکوهش تو را می گیرد. فکر می کنم ایاصوفیه آبروی مساجد استانبول است...

ایاصوفیه، از زمان ساخته شدنش در سال 537، به مدت 916 سال کلیسا بوده است. زمانی که شهر به دست مسلمان ها می افتد،به عنوان مسجد به خدمت گرفته می شود و در آن محرابی هم ساخته می شود. سپس در زمان مصطفی کمال آتاتورک و به دستور او تبدیل به موزه می شود. فکر می کنم که راز زیبایی این بنا هم در همین است که عمارت توانسته المان های معماری مسیحی و اسلامی را باهم در خود جای دهد.

اسم اصلی ایاصوفیه، هاجیا صوفیاست... به نام یکی از سه صفتی که در مسیحیت به خدا نسبت داده می شود و این سه صفت عبارتند از : خرد الهی، قدرت الهی و صلح الهی...هاجیا صوفیا همان خرد الهی است.

تالار اصلی موزه...اسم الله و محمد و تصویری از مسیح در وسط...در پایین گوشه ای از محراب هم دیده می شود.

و درنمایی نزدیکتر...

در جای جای موزه، تصاویری موزاییکی از داستان مسیحیت به چشم می خورد.

و نقش و نگارهایی بر سقف.

و چلچراغ ها...

در کنار نام الله و محمد، در گرداگرد گنبد، نام خلفای سنی به چشم میخورد...ودر ادامه نام حسنین:

در تالار کناری گنبد اصلی، ستونی وجود دارد که سوراخی در آن است...گفته شده که اگر کسی بتواند انگشت شصتش را داخلش کند و یک بار بطور کامل بچرخاند، آرزویش برآورده می شود... نتیجه اش شد صف درازی از اروپاییان آرزو به دل در جلوی این ستون...چه کسی گفته است که آسیایی ها خرافاتی اند؟؟ تعدادی با انگشت اشاره شان تلاش میکردند، نمی دانم که به آرزویشان رسیدند یا نه!

در همان تالار مجاور، راهی سراشیب برای رسیدن به طبقه بالا وجود دارد:

که شما را به تالاری بزرگ در بالای صحن می رساند:

خوشبختانه در کنار دیوارهای این تالار صندلی های متعددی برای نشستن وجود دارد، آنقدر که می توانید با خیال راحت بنشینید، ادامه مطالب مانده به موزه را بخوانید، به راهنمای صوتی گوش دهید، از اینترنت استفاده کنید و کمی درد گردنتان را که به خاطر سراسر به سقف خیره شدن به آن مبتلا شدید، تخفیف دهید.

 

و نمایی بالا از محراب ...

و دوباره نقش و نگارها ...

و دوباره داستان مسیحیت بر دیوارها

و پنجره های بسیار بزرگ که به بیرون نگاه می کنند.

به خودم که می آیم، سه ساعتی از زمان ورودم گذشته است...این کلیسای اسلامی آنقدر حرف برای گفتن دارد که انگار می توانی یک روز را در آن بگذری و بعدا دوباره دلت بخواهد بازهم به آن سر بزنی...

از موزه که بیرون می آیم، می دانم که حالا می خواهم کجا را ببینم...می دانم که جایی در خیابان کناری، می توانم "یِرِباتان" را پیدا کنم. هوا کولاک است اما خوشبختانه می توانم به آب انبار زیرزمینی یرباتان پناه ببرم...سریع پیدایش می کنم و درحالی که ناهار دونری ام را هم می خورم، وارد زندگی زیرزمینی اش می شوم.

ورودی آب انبار

اینجا یکی از قدیمی ترین آب انبارهای شهر است...در روزگار پر جنگ و گریز بیزانس، مردم شهر برای مصون ماندن آب شهر از هرگونه مسمومیت و یا حتی قطع شدن، این آب انبارها را برپا کردند تا سرچشمه حیاتشان را از گزند حفظ کنند. ستون ها بر بستری از آب های حوضچه ای استوارند.در لابه لای آب ها، ماهی ها سخت به هنرنمایی مشغولند. در اینجا تعداد 336 ستون با فاصله چهار متر از هم قرار دارند و آب انبار قادر به نگه داشتن ظرفیت آبی معادل 80000 متر مکعب بوده است.

نکته جالب این آب انبار برای منی که همیشه طرفدار فیلم های جیمزباند بوده ام، این بود که صحنه های زیادی از فیلم جیمز باندی "از روسیه با عشق" در اینجا فیلم برداری شد.

ماهی های حوضچه ها

و ردیف ستون ها

و ستونی به نام ستون اشک

در انتهای تالار، دو ستون وجود دارد که پایه هایشان سردیسی از الهه مدوزاست...در پای ستون اول، سردیس بصورت وارونه قرار دارد و در ستون دوم، بصورت خوابیده:

و در نمایی نزدیک تر:

درمورد علت وجود این سردیس ها، دلایل مختلفی وجود دارد...اما بیشترین و محتمل ترین داستانی که برای آنها وجود دارد این است: مدوزا دختری در دوران باستان بود، بسیار مغرور به زیبایی خویش... مدت زمان زیادی او اسیر عشق پرسئوس، پسر زئوس بود. آتن، الهه دیگری که عاشق پرسئوس بود، به این عشق حسادت می کند و موهای مدوزا را به مارهای دهشتناک تبدیل می کند. از آن موقع بود که هرکس به مدوزا نگاه میکرد، تبدیل به سنگ میشد. پرسئوس که متوجه ماجرا شد و فهمید که چگونه مدوزا، مردم را به سنگ تبدیل می کند، سرش را از بدنش جدا کرد و بعد آن، در جنگ های بسیاری بواسطه نشان دادن سر معشوقه اش به دشمنانش، پیروز شد. از آن پس بود که گفته میشد سر شمشیر سربازان بیزانس با سر مدوزا تزیین شده بود.

حوالی چهار بعد ازظهر است که آرام آرام پله های یرباتان را طی می کنم تا از آن خارج شود... اما... بارانی در حد سیل درحال باریدن است و هیچ کدام از توریست ها جرات خارج شدن ندارند! نیم ساعتی همه در ورودی آب انبار جمع می شویم اما ذره ای از حجم باران کاسته نمی شود... یک ساعت دیگر، با دوستم فیگن در ورودی اسکله آسیایی قرار دارم و مانده ام که چطور به آنجا بروم...دل به دریا می زنم و بیرون می آیم...تصمیم میگیرم که از جاده ساحلی بروم تا بتوانم زودتر برسم اما باران امان نمیدهد.... تا مغز استخوان خیسم و داشتن چتر با باران کجی که می آید، هیچ تاثیری در اوضاع ندارد...

از کنار کوچه های پر از پوسترهای سوریه میگذرم:

درحالیکه دوان دوان در کناره جاده ساحلی به سمت اسکله می روم، بوی چای زغالی به مشامم می خورد... پیرمردی در کناره جاده، در زیر چپری نشسته و با خنده به من نگاه می کند...چندثانیه بعد، کنارش نشسته ام و از چایی می نوشم که دقیقه ای قبل برای خودش ریخته است ...

یک بی خانمان است. در کمال تعجبم، انگلیسی را خوب حرف می زند...برعکس مردمان عادی و باخانمان ترک . برایم از روزهای دور می گوید و از روزهای نزدیک...از زادگاهش در شمال ترکیه، تا این چَپر کوچک کنار خلیج که هفت سالی است همراه گربه اش در آن زندگی می کند...تمام کشتی هایی که از جلویمان رد می شوند، برایش سوت کشتی را به صدا در می آورند و او با لبخند جوابشان را می دهد.

آنقدر که باهم گرم گفت و گو می شویم، نیم ساعتی دیر به قرارم با فیگن می رسم!


 
سفرنامه ترکیه- قسمت اول
ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٦ : توسط : مریم

قرار شده بود که به عنوان راهنما به استانبول سفر کنم اما نمی دانستم که قرار می شود که سفرم به گونه ای دیگر رقم بخورد...که ترکیه می خواهد تمامش را به من نشان بدهد.از خیابان های سنگفرش شده و شبانه های تا صبح بیدار استانبولش گرفته تا لذت دیدن مادیان های رها در دشت کاپادوکیه...تا لذت غم عمیق بارگاه مولانا...و تا لذت لمس برخورد زلالی آب مدیترانه در ساحل آنتالیا به پاهای خسته ی مسافری دور...

سفرم در شب بیست و هشتم اسفندماه 91 آغاز می شود. با پروازی سه ساعته که با دیدن شبه جزیره های نورانی استانبول شروع می شود.شهری که قرار است کشفش کنم،با تمام زیر و بم هایش .شهری که باگذر روزهایم در آن، تمامی رخ های خود را به من نشان می دهد... زیبایی مسجدهای باشکوهش را ، صدای همیشگی ساحل های پر از مرغان دریایی اش را، فروشنده های سمج کوچه و پس کوچه هایش را، نان و شیرینی های خوشمزه و بدون قابل چشم پوشی بودنش را، کارتن خواب های مهربان ساحلی اش را، تن فروش های خیابان های بالای میدان تقسیم در شبانه های روشنش را، نوازنده های دوره گرد خیابان استقلالش را و حتی جمع روشنفکران نگران کافه نشینش را...

فردای رسیدنم به استانبول، صبح،اولین صدایی که موقع بیدار شدنم از خواب می شنوم،صدای مرغای دریایی است...صدایی که کمی بعد ، در لحظه های پرسه ام در شهر با آن مانوس می شوم...استانبول شهر هیاهوی مرغان دریایی است...

باید بیشتر در مورد شهر بدانم... کتاب خوبی به زبان انگلیسی به همراه دارم...تمام شهر در آن نوشته شده است...پس سعی می کنم قبل رفتن به اولین مکان،بیشتر شهر را بفهمم.

می خوانم که استانبول بزرگ‌ترین شهر کشور ترکیه و تنها شهر بزرگ جهان است که در دو قاره قرار دارد...شهر از سه قسمت تشکیل شده است، بخش اروپایی، بخش آسیایی و شبه جزیره تاریخی. از بعد بناهای باستانی و تاریخی ، استانبول هم سطح شهر رم شناخته شده است...

بیشتر بعد تاریخی شهر برایم اهمیت دارد پس در جست و جوی آن به شرح تاریخ شهر می رسم: سابقه زندگی انسانی در جایی که الان به عنوان شهر استانبول شناخته می شود، به دوران نوسنگی (Neolithic) برمیگردد. جایی در بخش آسیایی کنونی. کم کم زندگی در آنجا پا میگیرد تا حوالی سال 689 قبل میلاد که مگارا ها که اصالتی یونانی دارند، این شهر را بنا می کنند و به افتخار پادشاه خود بیزاس نام آن را بیزانتیوم میگذارند. تاریخ مدنی و شهری استانبول از این زمان آغاز می شود.شهر آنقدر موقعیت جغرافیایی خوبی دارد که به سرعت مورد توجه قرار میگرد و رشد می کند. در طول این دوران، یکباری حوالی سال 513 قبل میلاد، توسط ایرانیان فتح می شود و دوباره در محدوده سال 407 قبل میلاد  است که رومیان شهر را از آن خود می کنند. از این مقطع، شهر قلمروی از یونان به حساب می آید. در این زمان نام شهر رم جدید یا Nova Romaاست.این دوره همان دوره تسلط روم شرقی بر استانبول است. شهر در نیمه اول این دوره اوضاع خیلی خوبی ندارد، چرا که رومیان پایتخت دیگری دارند. اما در زمان امپراطور کنستانتین، ورق برمیگردد. شهر دوباره دیده می شود، نامش قسطنطنیه گذاشته می شود و پایتخت رم شرقی به حساب می آید. این دوره همان زمانی است که در آن،دیوارهای اطراف شهر ساخته می شوند و کلیساهای زیبا در شهر سر بر می آورند. مسیحیت دین رسمی و غالب است و تمام نشانه های آن در شهر دیده می شوند. بنای اولیه ایاصوفیه هم متعلق به همین دوران است. این دوران درخشان ترین دوران شهر در زیر سلطه امپراطوری بیزانس است. اتفاق مهم دیگر این دوران جدایی کلیسای ارتودوکس و کاتولیک در سال 1054 است و نقشی که استانبول در آن بازی می کند. به دنبال این جدایی، استانبول مرکز ارتودوکس ها می شود.

در سال 1453 شهر توسط عثمانی ها فتح می شود. دوران جدیدی برای  استانبول شروع می شود.نام شهر در این دوران به استانبول تغییر می کند و مسجد ها شروع به ساخته شدن می کنند. معمار سینان که بعدها نام او را خیلی زیاد در کنار بناهای باشکوه شهر می بینم، در این دوران زندگی می کند و اعجازهای معماری اش را به نمایش میگذارد. در قرن نوزدهم، تغییری در بافت معماری شهر ایجاد می شود. شهر دچار گذار از سبک معماری عثمانی به سبک باروک و روکوکو می شود. نکته دیگری که در تاریخ شهر جلب توجه می کند، به وقوع پیوستن زلزله های متعدد است. شهر در طول تاریخش به مراتب از این موضوع رنج برده است و هرچند سالی آن را تجربه کرده است و سعی کرده که با خرابی های ناشی از آن کنار بیاد.

سرآخر در سال 1923 جمهوری ترکیه شکل میگرد و پایتخت به آنکارا تغییر می کند اما اهمیت شهر به عنوان مرکز اقتصادی، فرهنگی و تجاری کشور از بین نمی برد و همچنان شهر ، اهمیت خود را دارد.

می دانم که باید اول مرکز شهر را پیدا کنم و بعد بردار مکانی باقی جاهای شهر را بکشم...اتاقی که دارم، در نزدیکی برج و پل گالاتاست...پس این برج و پل کنار آن اولین جایی در شهر است که کشفش می کنم...اما جایی آن ور پل از همان دیشب که رسیدم ، توجه ام را جلب کرده است. مسجدی بزرگ بر روی تپه ای.مسجدی که انگار از هرجای شهر پیداست. به اشتباه اول فکر می کنم که ایاصوفیه است اما وقتی که از پل می گذرم و پرس و جویی می کنم، می فهمم که نه! این مسجد سلیمانیه است و یادگرفتن ها شروع می شود...مسجد سلیمانیه را در صفحات کتابم پیدا می کنم و به سمت اش به راه می افتم.

ورودی حیاط مسجد

جایی در همین حیاط می نشینم و شروع به خواندن می کنم...

مسجد سلیمانیه که بعد از مسجد سلطان احمد،بزرگترین مسجد استانبول است، توسط معمار سینان ساخته شد. بدون شک سینان بزرگترین معمار دوره عثمانی بوده است که تاریخ او را همتای مایکل آنجلو می داند. این مسجد به دستور شاه سلیمان، شاه پرقدرت عثمانی ساخته شد. در زمان سلیمان، امپراطوری عثمانی به بزرگترین سرحدات ممکنه خود رسید. این مسجد در بازه زمانی سال های 1550 تا 1557 ساخته شد. در پشت مسجد، آرامگاهی وجود دارد که شاه سلیمان و همسرش خرم را درخود جای داده است.

در طول خواندن این مطالب، کمی حسرت خوردم که چرا سریال حریم سلطان را ندیدم تا حداقل تصویری گذرا از آن دوران شهر و دربار عثمانی داشته باشم... چند نکته ای که درساختار مسجد جالب توجه است یکی این است که چهار مناره مسجد سمبلی از چهار خلیفه سنی است و نکته دیگر جای مقبره شاه سلیمان در حیاط پشتی است که درسیت در راستای محراب قرار دارد و زمانی که کسی رو به محراب و درجهت آن نماز میگذارد، در واقع در حال احترام به شاه هم تلقی می شود. آرامگاه پشت مسجد تنها روز نهم آوریل هرسال برای بازدید باز است.

در مقابل مسجد

نمایی از آرامگاه مسجد

 نمایی بیرونی از بنا

و نمایی درونی از داخل گنبد اصلی

نکته جالب درمورد مساجد استانبول این است که غیر از ایاصوفیه که مسجد موزه تلقی می شود، باقی مساجد ورودیه ای ندارند.

در نقشه ام محوطه و مسجد سلطان احمد را می بینم که فاصله زیادی تا مسجد سلیمانیه ندارد. پیاده براه می افتم و همین فرصتی برای چرخ زدن در بافت قدیمی و تاریخی شهر به من می دهد.

در مسیرم از کنار این ستون رد می شوم که به ستون کنستانتین معروف است و جنسی از برنز دارد.

از کنار این ستون که بگذری، سلطان احمد خودش را به تو نشان می دهد...بزرگترین و معروفترین مسجد استانبول...

 

محوطه ی جلوی مسجد سلطان احمد که به آن هیپودرام گفته می شود، غرق در لاله است... اولین چیزی که با ورود به این محوطه توجه ات به آن جلب می شود، سیل جمعیتی است که روانه دیدن مسجدند...

من هم روانه می شوم و به زوایای مسجد سرک می کشم:

معماری بنا کار یکی از شاگردان سینان است و به عنوان یکی از مشخص ترین بناهای دوران عثمانی از آن یاد می شود.مسجد بواسطه کاشی های آبی رنگش ، در کتاب های توریستی به نام مسجد آبی هم ذکر شده است. این مسجد تنها مسجد شش مناره ترکیه است. نکته جالب دلیل شش مناره شدن این مسجد اشتباهی است که معمار آن در شنیدن امر پادشاه داشته است. پادشاه از مهمت آقا،معمار بنا می خواهد تا مناره هایی از طلا بنا کند. از آنجایی که کلمه طلا در ترکی نزدیک به کلمه شش تلفظ می شود، معمار دستوری مبنی بر تعداد مناره شش تایی دریافت می کند و نتیجه می شود مسجدی شش مناره!

نقش و نگارهای سقف

و ساعتی درنگ در محوطه

از مسجد سلطان احمد که بیرون بیایی، روبرویت ایاصوفیه ی سرخ رنگ خودنمایی می کند... دیدن این مسجد را به زمانی دیگر موکول می کنم. از اولین لحظه حضورم در استانبول، مترصد کشف مردمانش هستم و این کشف از همین امشب شروع می شود. قرار با دوستی ، مقیم استانبول ، در میدان تقسیم...

تصمیم میگیرم که پیاده به محل قرار بروم. از"اِمین اونو" به میدان تقسیم .طبق نقشه باید راه درازی باشد اما فکر می کنم که این شروع فرصتی برای دیدن کوچه پس کوچه های شهر است.

از کنار ساختمان های قدیمی اما دلنشین کوچه پس کوچه ها میگذرم:

خط تراموا را دنبال می کنم:

از روی پل گالاتا رد می شوم و از دور پل بغاز را بر روی بسفر می بینم:

خانه های در حال فروپاشی کوچه های قدیمی محله گالاتا را پشت سر میگذارم:

و درنهایت وارد خیابان استقلال می شوم:

اولین دیدار من با این خیابان در آرامش است...فعلا خبری از هیاهوی معروف اینجا نیست...

و سرانجام، میدان تقسیم:

وقتی که به این میدان می رسم، به جمله ای که در کتابم راجع به آن خوانده ام، فکر می کنم.تاریخ ساخت میدان به سال 1733 برمیگردد و از آن زمان تاکنون، اکثر اتفاق های سیاسی و اجتماعی ترکیه در کنار این میدان افتاده است و این بنای یادبود، که نمادی از استقلال ترکیه و آغاز نظام جمهوری آن است، شاهد هزاران تظاهرات و گردهمایی های سیاسی و اجتماعی در طول دوران بوده است... میدان، حرف های زیادی برای گفتن دارد...خیابان های معروف شهر، همه سری در تقسیم دارند و یک جورهایی به آن وصل می شوند...

رهسپار دیدن دوست می شوم...در آغاز خیابان جمهوریت...


 
سفرنامه کردستان ، قسمت چهارم: بیجار و قلعه قمچقای
ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱۸ : توسط : مریم

و به این ترتیب، پایان سفر کردستانم در بیجار رقم می خورد...

به راه افتادم و دوباره جاده...دوستی با من است و هیجان ام را که می بیند، مشتاق می شود که همراهی ام کند.

جاده سنندج به بیجار

تا جایی که درنقشه می بینم، روستا جایی در مسیر جاده بیجار به تکاب است. به نزدیکی جاده بیجار میرسم...کماکان پرس و جوهایم بی نتیجه است، چون کسی قمچقای را نمی شناسد. وارد جاده تکاب که می شوم، یک راننده تاکسی روستا را می شناسد. میگوید که باید حدود سی کیلومتر بروم و کمی جلوتر، یک فرعیِ دست راست، مسیر دسترسی من به روستا خواهد بود اما قلعه را نمی شناسد. بیشتر مشکوک نگاهم می کند!

مسیر فرعیِ دست راست را با حدس و گمان پیدا می کنم اما کسی نیست که بپرسم و بابتش مطمئن شوم. پناه بر خدا، وارد مسیر می شوم. می روم و بازهم می روم، اما همچنان روستا خودش را نشان نمی دهد. ساعت حوالی سه بعدازظهر است و اولین نشانه های باران آغاز می شود. فکر می کنم که اگر تا دوساعت دیگر قلعه را نبینم، آن را قطعا از دست داده ام...

درطول مسیر سعی می کنم دانسته هایم را از قلعه مرور کنم. می دانم که قلعه در نزدیکی روستای قمچقای و در بالای کوهی واقع شده است. جذابیت قلعه هم در همین است که در بلندای کوه، مشرف به دره عمیقی است و وجود همین پرتگاه های عمیق در اطراف آن، دسترسی به آن را مشکل کرده است.مهم ترین مطلبی که دررابطه با قلعه خوانده ام، مربوط به پیشینه تاریخی آن است. دوره مانایی و دوره ماد!

بالاخره روستا نزدیک می شود. اولین کسی که می بینم، پسرجوانی است. باران نم نم می بارد که به او می رسم و درمورد قلعه می پرسم. با تعجب می گوید: می خواهی قلعه را ببینی؟ تنها؟ الآن؟ نمی شود!

-         چرا؟

-         دور است، بَلَد می خواهد، پای رفتن میخواهد.

-         خوب میروم، پیاده می روم. تا یک ساعت دیگر که می رسم. نمی رسم؟

-         راهش ناجور است.پیدا نمی کنی.

-         کسی نیست که راهنمایی ام کند؟

-         صبرکن.

دقیقه ای بعد، خانم پیری با دختری جوان سر می رسند...دخترک قبلا به قلعه رفته. کمی درموردش حرف می زنیم. نگران زمانم و باران...اگر این باران شدت بگیرد و تاریک شود؟!

پسرجوان می گوید: تنها می توانم راهنماییت کنم که همه دوراهی ها را دست چپ بروی...از راه تراکتورها بروی و شاید بعد سه ربع برسی!

متشکرم! و ما همین کار را می کنیم! وارد جاده خاکریز می شویم،کمی بعد، همه دوراهی ها را دست چپ میرویم، به جاده تراکتورها میزنیم و بعد...عمیقا گم می شویم!

در زیر باران شدت گرفته، دیگر روستا هم خوب دیده نمی شود. غرق گِل و خیس آب، خنده هایم دیگر بند نمی آید. از تصور گم شدن در بین این تپه ماهوری ها... دوستم نمی داند  که هروقت می ترسم، خنده ام می گیرد...پوشش آنتن وجود ندارد و اگر گم شویم، امیدوارم آن پسرجوان حوصله کند و به کسی خبر دهد که ما رفتیم و برنگشته ایم!

کمی مسیر را برمیگردیم که متوجه یک ناهمواری بزرگ در سمت راستمان می شویم.شاید قلعه آنجا باشد! درحالی که هرچه لباس گرم داریم پوشیده ایم،سعی می کنیم تپه را با سرعت به سمت بالا برویم. باد اما امان نمی دهد.

نرسیده به بالای تپه صدایی می شنویم. از پشت پرده باران و تگرگ، یک پاترول را می بینم که با سرعت سعی می کند از میان خاکریزهای غرق گِل، عبور کند. او ناجی ماست! با تمام سرعت سعی می کنم او را متوجه خودم کنم. سرانجام، بعد  از کلی فرستادن نشانه به سبک انسان های اولیه، مرا می بیند. راهش را کج می کند و نزدیک می شود. انگار آنها هم منتظر دیدن ما بودند و خوشحالند. سه نفر پیاده می شوند و کاملا پر از شک نگاهم می کنند.

-         تو زنی؟ اینجا، تنها چه می کنی؟

خنده ام می گیرد.

-         آماده ام که قلعه را ببینم.

-         الآن، در این هوا، با این وضع، اینجا؟

-         چه کار باید میکردم؟نمی دانستم که وضع هوا هم اینجوری می شود!

-         چه کسی گفته که می توانی خودت بیایی و پیدایش کنی؟

-         در روستا گفته اند.

مرد جوانی که به نظر رییس می آید، پر از حیرت و سوظن نگاهم می کند. مانده ام چه کنم. باران رسما به تگرگ تبدیل شده و باد از جا می کَنَدَت.

-         میدانی اینجا منطقه حفاظت شده است و باید به ما میگفتید و مجوز می گرفتید؟ میدانی که نمی شود کسی بدون آشنایی قلعه را پیدا کند؟ باید حق آن کسی که به شما این جوری گفته را کف دستش بگذارم.

-         نه،نمی دانستم!

واقعا نمی دانستم. حالا باید چه کار میکردم؟!!

-         حالا میخواهی واقعا قلعه را ببینی؟

-         بله، بله، می خواهم و حتما هم می خواهم. اصلا این همه آمدم که ببینمش.

انگار واقعا بخت یارم است.

-         پس سوار بشید. می برمتون اونجا.

و اونجا فهمیدیم که کل مسیر رو اشتباه اومدیم...و بعد سوار شدن، چیزی درحدود نیم ساعت در جهتی مخالف راندیم. مسیری که پر از راه های فرعی بود و من تماما فکر میکردم که اگه خودم بودم، هیچ وقت نمیرسیدم.

سرانجام می رسیم و کمی بعد از پیاده شدن و رسیدن به نزدیکی کوهی: قلعه را از دور می بینیم.

قلعه در بالای کوه و در نمایی از دور

و از نمایی نزدیک تر

در بالای این کوه، باقی مانده قلعه وجود دارد. باید ازمسیری که بصورت یک خط افقی در سمت راست کوه پیداست، وارد راه دسترسی قله شوید و درجایی در میانه کوه، دست به سنگ شده، ارتفاعی را بالا بروید تا به ورودی قلعه یا همان دروازه ی قلعه برسید . همین کار را می کنیم. بلاخره در بالای قلعه ایستاده ایم. از جلوی دروازه قلعه، تصویر ترسناکی هویداست. دروازه مشرف به دره عمیقی است. دره ای با نام دربند. رودی هم به شکل مارپیچ در دره درجریان است. آنقدر هوا خراب است که در عکس هایم چیزی دیده نمی شود. عکاسی را رها می کنم و گوش می کنم به صحبت های راهنمایم:

" در دامنه این کوه غاری وجود داره به نام : شربت بلاغی که از داخل اون آبی شیرین بیرون می آد. در ورودی قلعه هم دو شیر سنگی وجود داشته که در کنار اونها حکاکی هایی بوده که به مرور زمان پاک شده. قلعه در اون زمان سه دیدبانی داشته، در سه قسمت از قلعه. گفته میشه که همین الان هم زیرِ خاکی که روی اون ایستادیم،هنوز باقی مانده زیادی از اون دوران باقی مونده."

بوران شدت میگیرد و امانمان را می برد. باید سریعتر برگردیم. این قلعه حرف های زیادی برای گفتن دارد. مطمئنم که ناراحت است از اینکه او را درفصل سبزش ندیده ایم و قول میدهم که در بهار برگردم. در راه برگشت سعی می کنم دوباره از دور ببینمش و عکسی از آن بگیرم.

و حالا در میانه ی بوران.

سریع سوار می شویم و در راه برگشت، روباه ها را می بینم و کبک ها را که در میانه ی برف می دوند:

 

به روستا که میرسیم، انگار نه انگار که همان روستایی است که ساعتی قبل دیدمش...یک سره سپید.

ساعتی بعد، من در جاده بیجار به زنجان، رهسپار به پایان بردن سفرم هستم. در حجم وسیعی از سپیدی و برف و در حالتی میان خواب و بیداری ، تصویر ذهنی ام پر است از کوهستان های پر ستیغ و همیشه زیبای کردستان، زنان و مردان مهربان چوخه پوش، مشت های پر از گردوی بچه ها و قلعه ای پر هیبت بر بالای کوهی بلند...

 

 


 
سفرنامه کردستان ، قسمت سوم : سنندج گردی های من
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱۸ : توسط : مریم

شب دوم در سنندج سپری می شود...برای فرداصبح به این فکر می کنم که حتما باید پرسه ای در بافت قدیمی شهر بزنم...عمارت خسروآباد اولین جایی است که در ذهنم است. تاکنون نتوانسته ام ببینمش و امروز زمان آن است.

درانتهای کوچه خسروآباد، نرسیده به میدان مولوی کرد، عمارت را پیدا می کنم. اما بسته است. بماند که چگونه توانستم با پرس و جو مرد شیر فروشی را پیدا کنم که در دالانی در انتهای عمارت، درحال درست کردن ماست و پنیر بود و بعد فهمیدم که او وارث قانونی عمارت است و میراث بعد از اینکه از بازسازی عمارت منصرف شده، آن را نیمه کاره رها کرده و حالا این مرد نه می تواند آن را بسازد و نه رها کند. گفت که عمارت برای بازدید نیست. متروکه شده. اشتیاق مرا که می بیند. به رحم می آید...مرا از دالانی عبور می دهد و اولین تصویر دوربین من از عمارت ثبت می شود:

ساختمان کلاه فرنگی عمارت خسروآباد

و قسمت اصلی عمارت

و این هم نمایی از ایوان ساختمان اصلی که رو به خیابان کناری باز می شود:

می خوانم که این عمارت در سال 1223 هجری قمری بدستور امان الله خان بزرگ والی کردستان در زمان قاجار گسترش یافته است. عمارت خسروآباد شاخص‌ترین بنای استان کردستان است که به عنوان مقر حکومت والیان اردلان مورد استفاده قرار می گرفت.

عمارت در فضای تاسف آوری است...کاملا رها شده و متروکه.

به پرسه زدن در گوشه و کنار عمارت ادامه میدهم و گاها عکسی میگیرم. حال و هوای عجیبی دارد.

 

نمایی از داخل ساختمان اصلی

 و نمایی از بالا از عمارت کلاه فرنگی

از عمارت اصلی بیرون می آیم و وارد عمارت کلاه فرنگی می شوم...بعد گشتی در طبقه پایین، وقتی که از پله های درحال فروپاشی، به آهستگی بالا می روم، اولین چیزی که می بینم، آسمان آبی و بعد دسته کبوترهای روی کنگره های چوبی عمارت است:

کم کم آماده بیرون آمدن از عمارت می شوم. به سراغ مرد شیرفروش می روم و او به نشانه مهمانی نوازی، لیوانی پر از شیر به من می دهد. حرف می زند از دلمردگی و نگرانی اش برای این خانه و اینکه می داند که سرپا نمی ماند...او را غم انگیز در کنج خانه میگذارم و آرام آرام در کوچه به راه می افتم و آخرین عکس ها را از نمای بیرونی عمارت میگیرم:

آن خورشید های کوچک و زیبای سقف را می بینید؟

و عمارت درآب

 

مکان بعدی که به آن سر می زنم، عمارت آصف است...موزه مردم شناسی شهر سنندج...

سردر عمارت آصف

نمی خواهم به طویل درمورد آن صحبت کنم. هرمطلبی از آن به راحتی در ویکی پدیا قابل یافتن است...تنها چندعکس که برایم جالب بود را برایتان میگذارم.

عمارت در زیر آسمان آبی

کاملا شبیه کتیبه ای که در بازار اورامان تخت دیدم

و اینجا، بزرگان همه جمعند.

سردیس محمد قاضی...وقتی او را اینجا دیدم،خجالت کشیدم که نمی دانستم کرد است...تمام سال های دبیرستان من با خواندن ترجمه های فوق العاده اش از دن کیشوت، شازده کوچولو و  خیلی از کارهای دیگرگذشت...حتی به یاد دارم زمانی را که بیمار بود و به سختی صحبت میکرد و در تلویزیون میدیدمش...ممنونم از او بواسطه هرخاطره خوبی که از ادبیات جهان برایم به جا گذاشت.

اشتیاق پسرجوان را برای درس می بینید؟ :)

از عمارت که بیرون می آیم، می دانم که کمی بالاتر مسجد دارالاحسان است.مسجد ها، از بناهای مورد علاقه ام هستند...وخصوصا این مسجد ظریف، کوچک و دنج با نقش و نگارهای مینیاتوری اش و آن حوض آبی کم عمق میانه اش.

مسجد دارالاحسان

کاشی ها

 

مسجد، حوض و صحن

آبیِ زلال

و اعجاز کاشی ها

از مسجد که بیرون می آیم، مرد دعا نویسی را می بینم و زنی محتاج دعا:

 

سرک می کشم. مرد می خندد. در صفحه ای که باز شده، می خوانم: دعای محبت.می پرسم که این دعا برای چه کاری است. جواب می دهد که پسرِ این خانم دلباخته دختری شده است. این برای آن است که پسر، مهر مادر را بیشتر به دل گیرد و از دختر بگذرد...زن لبخند می زند و به من نگاه می کند.انگار میخواهد کمی مسئله را تلطیف کند: "دختره پسرمان را جادو کرده. امیدوارم دعای حاج آقا کمک کند."

باشد...باشد...من هم امیدوارم...

دقیقه ای بعد،درحالی که یک شیرینی محلی را مزه مزه میکنم و درخیابان منتهی به بازار سنندج قدم می زنم، به برنامه بعدی ام فکر می کنم. فکر رفتن به مهاباد درسرم می چرخد. باید نقشه را نگاه کنم.

نقشه را که می بینم، چشمم به نقطه دیگری درنزدیکی سنندج می افتد. بیجار. یاد منطقه ای در نزدیکی روستای قمچقای که در هربار سفرم به زنجان و تکاب، دیدنش برایم میسر نشد و چقدر دوست باستان شناسی، از تجربه آن منطقه برایم گفته بود. می دانستم رسیدن به آنجا توام با ماجراجویی خواهد بود اما وسوسه دیدن قلعه ای که آن همه حرف های عجیب درموردش شنیده بودم، رهایم نمی کرد...

و پایان بخش سفر من، دیداری از بیجار خواهد بود، در همان نزدیکی...

 


 
← صفحه بعد