سفرنامه کردستان ، قسمت دوم : مراسم پیرشالیار
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٢ : توسط : مریم

و شب اول فرا میرسد...

آنقدر خسته ام و هیجان زده ی روز فردا که فکر می کنم تنها کمی از ساعت نه شب گدشته است که خوابم می برد...

صبح، صدای آقا جمیل را می شنوم که مرا صدا می زند...ساعت حول و حوش هشت است و فکر می کنم که وقت هست تا چیزی بخورم و رهسپار شوم. مرا می بیند و متعجب می پرسد که هنوز برای مراسم نرفته ام؟!! می گویم که به من گفته اند که مراسم از نه شروع می شود و او می گوید: که گفته؟! از ساعت شش شروع شده! و مردم قربانی ها را برده اند! نمی دانم چگونه آماده می شوم! با شتاب درحالی که دارم از خانه به بیرون می دوم، صدایم می کند: یک مشت گردو در دستانم میگذارد و چهره مات مرا که می بیند، می گوید:

-         با خودت بقچه ببر!امروز نوبت دختران است و چون تو اینجا تازه واردی و دختر، اهالی به تو هم می دهند!

یادتان هست که دیروز آرزو کرده بودم که جای پسربچه های بقچه به دست روستا بودم؟؟!

-          و یک چیز دیگر! ورود زنان به این مراسم ممنوع است...اگر کاری پیش آمد، به من بگو...خودم هم سعی می کنم که بیایم.

-         آن وقت مرا راه می دهند؟

-         بله، چون غریبه ای!

ورود زنان به این مراسم ممنوع است؟ یاد حرف هایم با شادی می افتم...باورم نمی شود که واقعا اینگونه باشد و حتی اینکه مرا راه بدهند! هنوز گیجم اما باید بدوم.

به نزدیکی مسجد می رسم، ازدحام جمعیت را می بینیم... مردم را می بینیم که در حیاط و روی سقف خانه ی پیر که کمی پایین تر از مسجد است، جمع شده اند. برای اینکه بهتر ببینم که دارد چه اتفاقی می افتد، به بالای خانه پیر می روم. همه نظاره گرند.

بالای خانه پیر و صف مردم

مراسم قربانی است... می فهمم که از صبح، دامداران، دام های خود را(گوسفند و گاو) به اینجا آورده اند تا اولین آیین مراسم را که قربانی است اجرا کنند.

در بالا، صف تماشاگران و در پایین، مراسم قربانی

زمین سرخ شده را در بین جمعیت می بینید؟

در دلم خوشحالم که به مراسم قربانی نرسیده ام...اما نمی توانم زمین سرخی را که رویش راه می روم هم نادیده بگیرم.

می دانم که قرار است آش و غذای مخصوصی با گوشت های قربانی درست شود...آرام آرام از پلکان سنگی به حیاط خانه پیر می روم و سعی می کنم از میان خیل جمعیت مردان،خودم را به میانه ماجرا برسانم...ناگهان پسر آقا جمیل آن وسط پیدایش می شود...تا بیایم و به خودم بجنبم، مرا به سمت دالانی در آن وسط می برد...به خودم که می آیم، میان آشپرخانه ای پر دود ایستاده ام و همه درحال تکاپو در کنار دیگ های بزرگ...و کسی هم به دخترک مبهوتِ تنهای میان آن جمع توجهی نمی کند.

ردیف دیگ ها

حالم دگرگون است . دیدن مراسم قربانی، درهرجایی، این کار را با من می کند.

چند عکس میگیرم و خودم رو از بین جمعیت به بیرون می کشم...

و هوای آزاد...از جمعیت میگذرم و کم کم صدای موج مردم، برایم نامفهوم می شود...از پیچ آخر روستا که به جاده ی مقبره شالیار می افتم، روستا به تمامی در جلویم است...با حال و هوای زمستانی اش.

روستای زمستانی

حوالی ساعت نه صبح است و صدای زنگی را می شنوم...دخترکی از کنارم رد می شود...با مقنعه و کیفی به پشت...از دور چشمم به ساختمانی تمام سنگ می افتد...بزرگ همراه با حیاطی بزرگ تر.

مدرسه ی روستا

حس شیطنتی با من است...دیدن دختران روستا ، درس خواندنشان، صحبت با آنها...به مدرسه نزدیک می شوم و از پشت میله های حیاط دختران را می بینیم...تا به خودم بیایم، صف درازی از دختران آن طرف هستند و من، تنها این طرف میله ها و به هم نگاه می کنیم و می خندیم.

سر صحبتمان باز می شود: می فهمم که در این مدرسه دختران از راهنمایی تا دبیرستان هستند.مدرسه ابتدایی در اول روستاست و مدرسه پسرانه کمی پایین تر...بچه ها می توانند یا در رشته تجربی در دوره دبیرستان ادامه تحصیل دهند و یا حسابداری...خیلی هایشان دوست دارند که پرستار شوند...یعنی اگر تجربی بخوانند، در آخر می توانند پرستار شوند .

پشت میله ها روی سکو می نشینم و آنها هم به ردیف، آن طرف میله...هنوز چند دقیقه ای تا شروع کلاس باقی است...غرق صحبت می شویم. عده ای با کنجکاوی نگاهم می کنند و حرفی نمی زنند و عده ای خیلی زود، وارد صحبت می شوند...صدای خنده ها و پچ پچشان که بلند میشود، رد نگاهشان را میگیرم و به دو جوان میرسم که از دور درحال نزدیک شدن به مدرسه اند. معلم های مدرسه...

به صحبت مان ادامه می دهیم.از این می گویند که ناچارند برای آمدن به مدرسه لباس فارس ها را بپوشند. از اینکه باید به زبان فارسی بخوانند و بنویسند و نباید از کردی استفاده کنند...تنها به یکی از دختران مدرسه که دستش شکسته، اجازه دادند تا فعلا با لباس کردی به مدرسه بیاید...از اینکه سخت ترین درس برایشان زبان انگلیسی است و بعد ریاضی...اینکه بزرگترین آرزویشان اول دیدن سنندج و بعد شاید روزی تهران است...تمام آرزوهایشان، تداعی کننده رویاهای نوجوانی خودم است.

از من می پرسند و اینکه چگونه ممکن است دختری تنها این راه دراز را برای دیدن مراسم عروسی بیاید...سوال ها خیلی زود شکل کاملا دخترانه به خود میگیرند. اجازه دارم آرایش کنم؟ خانواده ام چه می گویند در مورد سفری اینقدر دور و تنها؟ در تهران دخترها تا چه ساعتی می توانند بیرون از خانه باشند؟ می فهمند که شمالی ام. دریا چطوری است؟ درست مانند آنچه در تلویزیون می بینند؟ صدای خنده هایمان حیاط مدرسه را برداشته. آقا معلم های جوان، محجوبانه از دور نگاه می کنند.

دختران هیچ امیدوار نیستند که روزی بتوانند در خیابانی تنها در حالی که یک لباس دخترانه شهری تنشان است، قدم بزنند...حرف هایمان سر دراز پیدا می کند...برایشان می گویم که زادگاه من هم شاید ییلاقی شبیه همین روستا باشد ...سعی می کنم که بهشان بگویم که باید به همان اندازه که موهایشان را می بافند، رویاهایشان راهم ببافند تا روزی که برآورده شوند...این دختران، با صورت های نجیبشان ، لهجه زیبایی که دارند و حس زندگی که در چشمشان پیداست، دل را می لرزانند...نمی دانند که چه خوشبختند.

زنگ می خورد. غرق لذتم از حسی که از نشستن پشت آن میله ها و روی سکو دارم. اما باید مسیرم را ادامه دهم... میخواهم سری به مزار پیر بزنم و به مراسم برگردم...آنها هم باید پشت میزهایشان بروند...

دخترک چشم روشنی که زودتر از بقیه بامن دوست شد، دست تکان می دهد و می گوید: جای ما هم مراسم را ببین...ما نمی توانیم... باشد.باشد.

مسیر را که ادامه میدهم، حالا نوبت پسران است که کتاب به دست از جلویم می گذرند. اما سعی می کنند که نگاه هایشان را بدزدند. دیده اند که با دختران مدرسه حرف میزدم.

پسران درحال رفتن به مدرسه

به جلوی مزار پیر میرسم.

مزار پیر شالیار

و دوباره پرسه زدن بین درختان دخیل و دیدن ستیغ کوه های هورامان.

دخیل

درختان دخیل

بدنبال دخیلی می گردم که اردیبهشت ماه امسال بسته بودم...اما مگر می شود در بین این خیل دخیل پیدایش کرد! اما می دانم که آرزوی من را از یاد نمی برد...

در محوطه آرامگاه تنها من هستم. پس می نشینم. شاید ساعتی گذشته باشد که عده ای وارد محوطه می شوند. می خواهند به سراغ سنگ بروند. همان سنگی که هرسال می شکنند و به باور بومیان، در اثر معجزه ی پیر، دوباره سال بعد محل شکستگی اش ترمیم می شود و سنگ به شکل اولش بر میگردد. احساس می کنم که جو مردانه است و بهتر است از آنجا خارج شوم. سلانه سلانه راه اصلی برگشت به روستا را پیش میگیرم و می روم.

به اتاقم برمیگردم. باید با آقا جمیل، بیشتر راجع به مراسم حرف بزنم. دوستی هم کنارش است...

در راه خوانده هایم را راجع به مراسم مرور می کنم :

" در افسانه‌های مردم منطقه هورامانات پیری اسطوره ای به نام «پیر شالیار» هست که می گویند صاحب کرامات بوده است. از جمله این کرامات عجیبی که درباره او روایت می کنند ماجرای شفا یافتن «شاه بهار خاتون» دختر شاه بخارا است که «پیر شالیار» او را شفا می‌دهد. ماجرا از این قرار بوده است که «شاه بهار خاتون» کر و لال است و تمام طبیبان از مداوای او عاجز می مانند تا اینکه آوازه «پیر شالیار اورامی» به بخارا می رسد. پادشاه بخارا هم شرط کرده است که هر کسی دخترش را شفا دهد او را به عقد وی درمی آورد؛ بالاخره عموی پادشاه با عده ای از اطرافیان پادشاه به سمت اورامان به راه می افتند تا دختر را به نزد «پیر شالیار» ببرند. وقتی که نزدیک روستای «اورامان تخت» می رسند گوش‌های دختر به طوری آنی شنوا می گردند و وقتی هم به نزدیکی‌های خانه «پیر شالیار» می رسند صدای نعره دیوی توجه آنها را جلب می‌کند و سریع دیو از تنوره ای که هم اکنون اهالی به آن «تنوره دیوها» می گویند و نزدیک خانه «پیر شالیار» هست، بر زمین می افتد و کشته می شود، در این اثنا زبان «شاه بهار خاتون» هم باز می‌شود و شروع به صحبت کردن می کند. پادشاه دخترش را به عقد وی در می آورد و مردم جشن عروسی بزرگی برای پیرشالیار و بهار خاتون برپا میکنند که مراسمی که امروز برگزار برگزار می‌شود سالگرد همان روز است."

اما حالا باید از بومیان راجع به مراسم می پرسیدم. می شنوم که واژه « اورامان» یا « هورامان» از دو بخش "هورا" به معنی اهورا و "مان" به معنی خانه، جایگاه و سرزمین تشکیل شده‌است.

این مراسم هرسال در روز چهل و پنج بهار و چهل و پنج زمستان برگزار می شود.مردم در تمام طول سال، دام ها را می پروانند تا برای مراسم آماده کنند. رسم است که از صبح خیلی زود چهارشنبه که مراسم شروع می شود، دام ها را آورده و قربانی می کنند. حوالی ظهر که کار قربانی کردن تمام شد، از گوشت دام ها ، یک غذای سنتی و محلی تدارک می بینند و بعد همه مردم می توانند بیایند و کاسه هایشان را از غذا پر کنند. مراسم دف زنی از حوالی سه و چهار بعدازظهر شروع می شود. دوباره مردم در خانه پیر جمع می شوند و گرداگرد به دف زنی می پردازنند و رقص محلی می کنند. روز دوم دوباره مراسم به همین شکل خواهد بود تا روز جمعه. که مراسم فرق خواهد کرد. در این روز ماموستا، همراه مردم روستا وارد خانه می شوند و به ذکرخوانی می پردازند تا آخر شب.

می پرسم که پس کی به درون آرامگاه پیر می روند. می شنوم که این اتفاق در روز چهل و پنج بهار می افتد. در این روز که به آن کومسا می گویند، مردم مراسم را در محوطه آرامگاه پیر برگزار می کنند. همین طور به من می گویند که درواقع مراسم همین هفته تمام نمی شود و هفته بعد، مردم که از طایفه های مختلف هستند، نوعی نان با مغز گردو می پزند به اسم کلوره (فکر می کنم ممکن است کلیره هم نوشته شود) و از آنجایی که هرکدام این طایفه ها،امام زاده های خود را دارند، نان ها را به همان امام زاده ها برده و تقسیم می کنند و دوباره به دف زنی می پردازند. درواقع مراسم دوهفته ای طول می کشد.

اینجا برایم از بچه های بقچه به دست روستا می گویند و اینکه دلیل کارشان چیست. اینکه هرساله باید گردوهای درختان وقفی پیر تقسیم شوند. این کار را به بچه های روستا می سپرند و درواقع آنها بقچه به دست، با پخش کردن گردوها در روستا، از صاحبان خانه ها، شیرینی و خوردنی هدیه می گیرند.

باید بجنبم... وقت زیادی نمانده تا شروع مراسم دف زنی. حوالی ساعت دو است که دوباره به نزدیکی خانه پیر میرسم. حالا هرکسی ظرفی از غذا دستش دارد و به سمتی می رود. غذا، شبیه یک آش تیره رنگ است که داخلش حبوبات هم ریخته شده...

مراسم آش خوران...خیلی دلم می خواست که ببینم آن آقای پشت پنجره دارد به چه نگاه می کند!

کم کم سروکله پسران جوان دف به دست هم پیدا می شود.

مردم دوباره آرام آرام جمع می شوند.

دف زنان

درحالی که منتظر شروع مراسم هستم،مردی را می بینم که درحال روفتن حیاط خانه اش است. آن کتیبه را به یاد دارید،حالا می توانید نمونه واقعی اش را ببینید:

و آرام آرام مراسم شروع می شود.

آغاز رقص محلی

و جمعیت

حلقه مردان چوخا پوش

و نمایی از بالا

مسجد سنگی هم دارد همراه مردم به مراسم نگاه می کند.

هوا در آستانه تاریکی است که مراسم رو به اتمام میرود...هوایی شده ام دوباره. مراسم فردا شبیه امروز است تا روز جمعه و از طرفی من نمی توانم تا جمعه اینجا سرکنم...هوای پرسه زدن در سنندج با من است.

در راه بازگشت به اتاق خانه ی آقا جمیل، به رفتن امشب به سنندج فکر می کنم.که اگر امشب برگردم، تمام فردا را برای سنندج وقت خواهم داشت...

ساعتی بعد، من با شال و کلاه و کوله، اول جاده اورامان تخت به مریوان ایستاده بودم...و سه ساعتی بعدتر، در شهر پر از زندگیِ سنندج...

و هم چنان سفر من ادامه دارد...


 
سفرنامه کردستان ، قسمت اول : تجربه زمستانی منطقه هورامانات و مراسم پیرشالیار
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢۱ : توسط : مریم

شاید باید این سفر مدت ها پیش اتفاق می افتاد و شاید اگر اگر بیقراریِ درونم امان میداد، این بار هم اتفاق نمی افتاد...

مدت ها پیش، صحبت از تجربه زمستانی روستای هورامان تخت و مراسم پیر، با شادی بود...سال پیش اتفاقی بی مقدمه! افتاد و سفر از دست رفت و امسال هم اتفاقی بی مقدمه تر! کلافه ی از دست رفتن سفری پر از خیال که مدت ها بهش پرداخته بودیم، باعث شد که در روزهای نزدیک به مراسم حرفی دیگر از آن نزنیم...

تا دوشنبه صبحی، قبل مراسم...می دانستم که مراسم در نیمه های بهمن برگزار میشود...تماس دوستی از سنندج کار را تمام کرد...یورش عجیبی از حال و هوای سفر و پرسه در روستاهای هورامانات...تنها چند دقیقه بعد از صحبت تلفنی ام، نقشه سفر در ذهنم می چرخید...باید می رفتم، هرچند تنها .

به گفته آن دوست، مراسم بنا بود که از صبح چهارشنبه شروع شود... از بخت یار بودنم، سه شنبه به مناسبتی تعطیل بود و فرصتی مغتنم برای رسیدن به روستا.

و سفر من از اولین لحظه های صبح روز سه شنبه شروع شد...در تاریکی یک صبح ابری و به سمت سنندج...

همراه من در مسیر، سیل باران و ابر بود که می آمد و همراهی ام میکرد. هنوز نمی توانستم تصور کنم که با این حجم بارش در مسیر، قراراست شاهد چه صحنه ای در منطقه هورامانات باشم.

عشق بازی ابر و دشت در مسیر

هنوز نگفته ام که سنندج همیشه چه شهر دلخواهی برای من بوده است...خاطره سنندج برای من همیشه پر بوده از بوی کوهستان، خیابان های پرهیاهو، دیدن ستیغ کوه های هورامانات از دور و خاطره ی بیدار شدن در خانه ای با پنجره های مشرف به آبیدر...

بعدازظهر به سنندج میرسم،دودل رفتن هستم که مستقیم به روستا بروم یا امشب را در سنندج بمانم اما با دیدن باران سیل آسای شهر تصمیم میگیرم که همان بعدازظهر خودم را به روستا برسانم...درواقع با دیدن وضعیت هوا، امیدوارم که بتوانم به روستا برسم!

جاده ای در قسمت انتهایی شهر و به سمت شمال بود که همیشه من را به مریوان می برد....این بار اما مسیر دسترسی بسته است و با کلی پرس و جو و لی لی کنان به اول جاده میرسم...

...درجاده مریوان هستم و در پمپ بنزینی منتظر برای سوخت...کنار جاده ایستاده ام ، پوشیده از پنبه هایی که از آسمان به روی صورتم میریزند...این جاده سراسر سپید تفاوت عجیبی با جاده سبزی دارد که اردیبهشت ماه همین امسال در آن پرسه زدم...حرکت می کنیم دوباره،

در سر راه، در روستای سروآباد دوباره می ایستیم...به کمی توشه راه احتیاج دارم...سروآباد خاطره پیمایش کوهستان های هورامانات را برایم زنده می کند...در اردیبهشت ماه دوسال پیش، با چند دوست سنندجی ، از این شهر وارد منطقه شدیم...گم شدیم، به بارش و سیل برخوردیم، پیدا شدیم، شب رو کنار چوپان ها گذروندیم و مثل از آن دنیا آمده ها، بعد دور روز به شهر برگشتیم! تصاویر ذهنی ام از آن خاطره پراست از رنگ، باران، رودخانه سیروان، دخترکان چوپان، گرمی آتش داخل آلونک های چوپان ها و صدای بلند کوه.

اما الان! برمیگردم به مسیر سروآباد به مریوان...نرسیده به مریوان، سر دوراهی هورامان تخت که به آن سه راه دزلی هم گفته میشود، پیاده میشوم...از میوه فروش زیر باران راجع به روستا می پرسم و مراسم...متعجب است که می خواهم در این زمان و مکان به روستا بروم. می فهمد که می خواهم برای عروسی پیر بروم و با این حال می گوید که هوا خراب است و احتمال اینکه از گردنه به بعد، راه اجازه رفتن ندهد هم هست...من اما چاره ای جز رفتن ندارم...دوباره سوار میشوم...

آرام آرام در برف فرو می رویم و همه جا سپید سپید می شود...لحظه به لحظه که میگذرد، همه رنگ ها محو می شوند و جایش فقط سپیدی می ماند...حسی که دارم، مرا به یاد کتاب کوری می اندازد...لحظه ای که همه چیز آرام آرام برای همسرِ چشم پزشک داستان رنگ می بازد و کوری می آید.همه جا سفید. تصویر بعدی ای که در دوربینم ثبت می شود این است:

سپید

و بعد، از این هم سپیدتر:

سپیدِ سپید

مرد میوه فروش راست میگفت...درست بعد از گردنه، ماشین ها از حرکت باز ایستاده اند و عده ای هم گیر کرده اند...ما هم گیر می کنیم ، پیاده می شویم تا  هم خودمان را از آن وضعیت نجات دهیم و هم کمکی کنیم به بقیه ماشین ها...

در راه ماندگان!

فرصتی پیش می آید تا در فاصله ای که مردان ماشین ها را هول میدهند و زنجیرهای چرخ را از نو می بندند، با دختران و زنانی که همراه خانواده هایشان عازم روستا هستند، صحبت کنم...وقتی می فهمند که فارسم و تنها درحال طی کردن این راه برای شرکت در عروسی پیر،می خندند! خودم هم می خندم...من، میان آن همه کرد که شاید خیلی هایشان رابطه ای خونی با پیر داشته اند و انسی دیرینه، در میانه آن برف و بوران چه می کنم؟!

بالاخره به راه می افتیم و سلانه سلانه از گردنه پایین می آییم...و سرانجام من در ورودی روستا هستم. دیدن هورامان تخت سپیدپوش به جای روستای سرتاسر سبزی که قبلا دیده بودمش، حس متفاوتی دارد...

هیاهوی کودکانه ای در روستا بپاست. درکش نمی کنم. اولین گروهی که می بینیم،پسرکانی بقچه به دست هستند که خانه به خانه می دوند.

پسرکان بقچه به دست

پر از شور، می دوند و سعی می کنند تمام خوراکی و خوردنی هایی که از خانه ها دریافت می کنند را در بقچه شان جا دهند...درحالی که پر از سوالم از کاری که انجام می دهند،به اولین کسی که می رسم، از آنها می پرسم...این اولین نفر، پسر آقا جمیلی است که ساعتی بعد اتاقی در خانه خود به من می دهد.

مرد روستایی

وارد گفت و گو می شویم...فهمیده که باید شب را آنجا سپری کنم و پیشنهاد می دهد تا در اتاق پایین خانه شان سر کنم. می خواهم خیالم برای جایم زودتر راحت شود و وقتی اتاق را می بینم، بیدرنگ قبول می کنم.

هنوز تا تاریکی ساعتی مانده و تصمیم میگیرم که در روستا پرسه ای بزنم. آقا جمیل می آید و بعد از کمی گپ و گفت برایم از ماجرای مراسم صحبت می کند. رسم بر این است که امروز(روز قبل از شروع مراسم) پسرکان روستا خانه به خانه بروند و هرچیزی که صاحب خانه می خواهد ، به آنها هدیه دهد و آنها همه را در بقچه هایشان جمع کنند.

دوست تازه یافته ی کوچک من در اول مسیر

در بقچه بچه ها بیشتر از همه شیرینی و شکلات است! اعتراف می کنم که دلم می خواست جای آنها بودم! به مسیرم در جاده ی بالای روستا ادامه میدهم...مسیری که مرا به مسجد سنگی میرساند.

مسجد سنگی

دست هایی رو به آسمان

کم کم هوا گرگ و میش می شود...گذرم به کوچه باریکی می افتد و برای برگشتن به سمت اش می روم...کم کم صدای هیاهویی پیدا می شود...سر از بازار روستا درآورده ام و بعد...چیزهایی روی دیوارهای سنگی کنار مغازه های نقلی توجه ام را جلب می کند.

تصویری از مردی درحال نخ ریسی، حک شده در دل سنگ

زنان و مردانی درحال روبیدن پشت بام ها

این تصویر را به یاد داشته باشید. شیوه اصلی مردم هورامانات برای تخت کردن پشت بام هایشان...صحنه ای که فردا، در حین مراسم، نمونه ی زنده اش را در روستا می بینم...

متحیرِ تصاویری که می بینم، یکی یکی کتیبه های سنگی را ورق می زنم:

انتهای کار نمد بافی

زن آسیابان

زنی در حال نخ ریسی

این بانو و آن درخت و پنجره پشت سرش را عجیب دوست داشتم

تعداد کتیبه ها زیاد است...سعی می کنم هم گزیده تر عکس بگیرم و هم از نمای نزدیک تر...در آن هیاهوی بازار، کمی کار سختی است...مردم روستا کتیبه ای از همه شغل هایی که ممکن بود در روستا باشد، بر روی دیوارهای بازار حک کرده بودند...نماد کاملی از رسم ها، شغل ها و حتی پوشش مردم روستا...

زن نانوا

مرد حصیرباف...دخترک پشت پنجره را می بینید؟

دختران قالی باف

زن و مرد کفش دوز

و سرآخر، تصویری از مراسم عروسی پیر در انتهای راسته ی بازار:

در راه برگشت از روستا، زمان شروع مراسم روستا برای فردا را می پرسم...نُه. باید برای ساعت نه به جلوی مسجد بروم.

و شب اول فرا می رسد.

و این قصه سر درازی دارد...