سفرنامه کردستان ، قسمت چهارم: بیجار و قلعه قمچقای
ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱۸ : توسط : مریم

و به این ترتیب، پایان سفر کردستانم در بیجار رقم می خورد...

به راه افتادم و دوباره جاده...دوستی با من است و هیجان ام را که می بیند، مشتاق می شود که همراهی ام کند.

جاده سنندج به بیجار

تا جایی که درنقشه می بینم، روستا جایی در مسیر جاده بیجار به تکاب است. به نزدیکی جاده بیجار میرسم...کماکان پرس و جوهایم بی نتیجه است، چون کسی قمچقای را نمی شناسد. وارد جاده تکاب که می شوم، یک راننده تاکسی روستا را می شناسد. میگوید که باید حدود سی کیلومتر بروم و کمی جلوتر، یک فرعیِ دست راست، مسیر دسترسی من به روستا خواهد بود اما قلعه را نمی شناسد. بیشتر مشکوک نگاهم می کند!

مسیر فرعیِ دست راست را با حدس و گمان پیدا می کنم اما کسی نیست که بپرسم و بابتش مطمئن شوم. پناه بر خدا، وارد مسیر می شوم. می روم و بازهم می روم، اما همچنان روستا خودش را نشان نمی دهد. ساعت حوالی سه بعدازظهر است و اولین نشانه های باران آغاز می شود. فکر می کنم که اگر تا دوساعت دیگر قلعه را نبینم، آن را قطعا از دست داده ام...

درطول مسیر سعی می کنم دانسته هایم را از قلعه مرور کنم. می دانم که قلعه در نزدیکی روستای قمچقای و در بالای کوهی واقع شده است. جذابیت قلعه هم در همین است که در بلندای کوه، مشرف به دره عمیقی است و وجود همین پرتگاه های عمیق در اطراف آن، دسترسی به آن را مشکل کرده است.مهم ترین مطلبی که دررابطه با قلعه خوانده ام، مربوط به پیشینه تاریخی آن است. دوره مانایی و دوره ماد!

بالاخره روستا نزدیک می شود. اولین کسی که می بینم، پسرجوانی است. باران نم نم می بارد که به او می رسم و درمورد قلعه می پرسم. با تعجب می گوید: می خواهی قلعه را ببینی؟ تنها؟ الآن؟ نمی شود!

-         چرا؟

-         دور است، بَلَد می خواهد، پای رفتن میخواهد.

-         خوب میروم، پیاده می روم. تا یک ساعت دیگر که می رسم. نمی رسم؟

-         راهش ناجور است.پیدا نمی کنی.

-         کسی نیست که راهنمایی ام کند؟

-         صبرکن.

دقیقه ای بعد، خانم پیری با دختری جوان سر می رسند...دخترک قبلا به قلعه رفته. کمی درموردش حرف می زنیم. نگران زمانم و باران...اگر این باران شدت بگیرد و تاریک شود؟!

پسرجوان می گوید: تنها می توانم راهنماییت کنم که همه دوراهی ها را دست چپ بروی...از راه تراکتورها بروی و شاید بعد سه ربع برسی!

متشکرم! و ما همین کار را می کنیم! وارد جاده خاکریز می شویم،کمی بعد، همه دوراهی ها را دست چپ میرویم، به جاده تراکتورها میزنیم و بعد...عمیقا گم می شویم!

در زیر باران شدت گرفته، دیگر روستا هم خوب دیده نمی شود. غرق گِل و خیس آب، خنده هایم دیگر بند نمی آید. از تصور گم شدن در بین این تپه ماهوری ها... دوستم نمی داند  که هروقت می ترسم، خنده ام می گیرد...پوشش آنتن وجود ندارد و اگر گم شویم، امیدوارم آن پسرجوان حوصله کند و به کسی خبر دهد که ما رفتیم و برنگشته ایم!

کمی مسیر را برمیگردیم که متوجه یک ناهمواری بزرگ در سمت راستمان می شویم.شاید قلعه آنجا باشد! درحالی که هرچه لباس گرم داریم پوشیده ایم،سعی می کنیم تپه را با سرعت به سمت بالا برویم. باد اما امان نمی دهد.

نرسیده به بالای تپه صدایی می شنویم. از پشت پرده باران و تگرگ، یک پاترول را می بینم که با سرعت سعی می کند از میان خاکریزهای غرق گِل، عبور کند. او ناجی ماست! با تمام سرعت سعی می کنم او را متوجه خودم کنم. سرانجام، بعد  از کلی فرستادن نشانه به سبک انسان های اولیه، مرا می بیند. راهش را کج می کند و نزدیک می شود. انگار آنها هم منتظر دیدن ما بودند و خوشحالند. سه نفر پیاده می شوند و کاملا پر از شک نگاهم می کنند.

-         تو زنی؟ اینجا، تنها چه می کنی؟

خنده ام می گیرد.

-         آماده ام که قلعه را ببینم.

-         الآن، در این هوا، با این وضع، اینجا؟

-         چه کار باید میکردم؟نمی دانستم که وضع هوا هم اینجوری می شود!

-         چه کسی گفته که می توانی خودت بیایی و پیدایش کنی؟

-         در روستا گفته اند.

مرد جوانی که به نظر رییس می آید، پر از حیرت و سوظن نگاهم می کند. مانده ام چه کنم. باران رسما به تگرگ تبدیل شده و باد از جا می کَنَدَت.

-         میدانی اینجا منطقه حفاظت شده است و باید به ما میگفتید و مجوز می گرفتید؟ میدانی که نمی شود کسی بدون آشنایی قلعه را پیدا کند؟ باید حق آن کسی که به شما این جوری گفته را کف دستش بگذارم.

-         نه،نمی دانستم!

واقعا نمی دانستم. حالا باید چه کار میکردم؟!!

-         حالا میخواهی واقعا قلعه را ببینی؟

-         بله، بله، می خواهم و حتما هم می خواهم. اصلا این همه آمدم که ببینمش.

انگار واقعا بخت یارم است.

-         پس سوار بشید. می برمتون اونجا.

و اونجا فهمیدیم که کل مسیر رو اشتباه اومدیم...و بعد سوار شدن، چیزی درحدود نیم ساعت در جهتی مخالف راندیم. مسیری که پر از راه های فرعی بود و من تماما فکر میکردم که اگه خودم بودم، هیچ وقت نمیرسیدم.

سرانجام می رسیم و کمی بعد از پیاده شدن و رسیدن به نزدیکی کوهی: قلعه را از دور می بینیم.

قلعه در بالای کوه و در نمایی از دور

و از نمایی نزدیک تر

در بالای این کوه، باقی مانده قلعه وجود دارد. باید ازمسیری که بصورت یک خط افقی در سمت راست کوه پیداست، وارد راه دسترسی قله شوید و درجایی در میانه کوه، دست به سنگ شده، ارتفاعی را بالا بروید تا به ورودی قلعه یا همان دروازه ی قلعه برسید . همین کار را می کنیم. بلاخره در بالای قلعه ایستاده ایم. از جلوی دروازه قلعه، تصویر ترسناکی هویداست. دروازه مشرف به دره عمیقی است. دره ای با نام دربند. رودی هم به شکل مارپیچ در دره درجریان است. آنقدر هوا خراب است که در عکس هایم چیزی دیده نمی شود. عکاسی را رها می کنم و گوش می کنم به صحبت های راهنمایم:

" در دامنه این کوه غاری وجود داره به نام : شربت بلاغی که از داخل اون آبی شیرین بیرون می آد. در ورودی قلعه هم دو شیر سنگی وجود داشته که در کنار اونها حکاکی هایی بوده که به مرور زمان پاک شده. قلعه در اون زمان سه دیدبانی داشته، در سه قسمت از قلعه. گفته میشه که همین الان هم زیرِ خاکی که روی اون ایستادیم،هنوز باقی مانده زیادی از اون دوران باقی مونده."

بوران شدت میگیرد و امانمان را می برد. باید سریعتر برگردیم. این قلعه حرف های زیادی برای گفتن دارد. مطمئنم که ناراحت است از اینکه او را درفصل سبزش ندیده ایم و قول میدهم که در بهار برگردم. در راه برگشت سعی می کنم دوباره از دور ببینمش و عکسی از آن بگیرم.

و حالا در میانه ی بوران.

سریع سوار می شویم و در راه برگشت، روباه ها را می بینم و کبک ها را که در میانه ی برف می دوند:

 

به روستا که میرسیم، انگار نه انگار که همان روستایی است که ساعتی قبل دیدمش...یک سره سپید.

ساعتی بعد، من در جاده بیجار به زنجان، رهسپار به پایان بردن سفرم هستم. در حجم وسیعی از سپیدی و برف و در حالتی میان خواب و بیداری ، تصویر ذهنی ام پر است از کوهستان های پر ستیغ و همیشه زیبای کردستان، زنان و مردان مهربان چوخه پوش، مشت های پر از گردوی بچه ها و قلعه ای پر هیبت بر بالای کوهی بلند...

 

 


 
سفرنامه کردستان ، قسمت سوم : سنندج گردی های من
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱۸ : توسط : مریم

شب دوم در سنندج سپری می شود...برای فرداصبح به این فکر می کنم که حتما باید پرسه ای در بافت قدیمی شهر بزنم...عمارت خسروآباد اولین جایی است که در ذهنم است. تاکنون نتوانسته ام ببینمش و امروز زمان آن است.

درانتهای کوچه خسروآباد، نرسیده به میدان مولوی کرد، عمارت را پیدا می کنم. اما بسته است. بماند که چگونه توانستم با پرس و جو مرد شیر فروشی را پیدا کنم که در دالانی در انتهای عمارت، درحال درست کردن ماست و پنیر بود و بعد فهمیدم که او وارث قانونی عمارت است و میراث بعد از اینکه از بازسازی عمارت منصرف شده، آن را نیمه کاره رها کرده و حالا این مرد نه می تواند آن را بسازد و نه رها کند. گفت که عمارت برای بازدید نیست. متروکه شده. اشتیاق مرا که می بیند. به رحم می آید...مرا از دالانی عبور می دهد و اولین تصویر دوربین من از عمارت ثبت می شود:

ساختمان کلاه فرنگی عمارت خسروآباد

و قسمت اصلی عمارت

و این هم نمایی از ایوان ساختمان اصلی که رو به خیابان کناری باز می شود:

می خوانم که این عمارت در سال 1223 هجری قمری بدستور امان الله خان بزرگ والی کردستان در زمان قاجار گسترش یافته است. عمارت خسروآباد شاخص‌ترین بنای استان کردستان است که به عنوان مقر حکومت والیان اردلان مورد استفاده قرار می گرفت.

عمارت در فضای تاسف آوری است...کاملا رها شده و متروکه.

به پرسه زدن در گوشه و کنار عمارت ادامه میدهم و گاها عکسی میگیرم. حال و هوای عجیبی دارد.

 

نمایی از داخل ساختمان اصلی

 و نمایی از بالا از عمارت کلاه فرنگی

از عمارت اصلی بیرون می آیم و وارد عمارت کلاه فرنگی می شوم...بعد گشتی در طبقه پایین، وقتی که از پله های درحال فروپاشی، به آهستگی بالا می روم، اولین چیزی که می بینم، آسمان آبی و بعد دسته کبوترهای روی کنگره های چوبی عمارت است:

کم کم آماده بیرون آمدن از عمارت می شوم. به سراغ مرد شیرفروش می روم و او به نشانه مهمانی نوازی، لیوانی پر از شیر به من می دهد. حرف می زند از دلمردگی و نگرانی اش برای این خانه و اینکه می داند که سرپا نمی ماند...او را غم انگیز در کنج خانه میگذارم و آرام آرام در کوچه به راه می افتم و آخرین عکس ها را از نمای بیرونی عمارت میگیرم:

آن خورشید های کوچک و زیبای سقف را می بینید؟

و عمارت درآب

 

مکان بعدی که به آن سر می زنم، عمارت آصف است...موزه مردم شناسی شهر سنندج...

سردر عمارت آصف

نمی خواهم به طویل درمورد آن صحبت کنم. هرمطلبی از آن به راحتی در ویکی پدیا قابل یافتن است...تنها چندعکس که برایم جالب بود را برایتان میگذارم.

عمارت در زیر آسمان آبی

کاملا شبیه کتیبه ای که در بازار اورامان تخت دیدم

و اینجا، بزرگان همه جمعند.

سردیس محمد قاضی...وقتی او را اینجا دیدم،خجالت کشیدم که نمی دانستم کرد است...تمام سال های دبیرستان من با خواندن ترجمه های فوق العاده اش از دن کیشوت، شازده کوچولو و  خیلی از کارهای دیگرگذشت...حتی به یاد دارم زمانی را که بیمار بود و به سختی صحبت میکرد و در تلویزیون میدیدمش...ممنونم از او بواسطه هرخاطره خوبی که از ادبیات جهان برایم به جا گذاشت.

اشتیاق پسرجوان را برای درس می بینید؟ :)

از عمارت که بیرون می آیم، می دانم که کمی بالاتر مسجد دارالاحسان است.مسجد ها، از بناهای مورد علاقه ام هستند...وخصوصا این مسجد ظریف، کوچک و دنج با نقش و نگارهای مینیاتوری اش و آن حوض آبی کم عمق میانه اش.

مسجد دارالاحسان

کاشی ها

 

مسجد، حوض و صحن

آبیِ زلال

و اعجاز کاشی ها

از مسجد که بیرون می آیم، مرد دعا نویسی را می بینم و زنی محتاج دعا:

 

سرک می کشم. مرد می خندد. در صفحه ای که باز شده، می خوانم: دعای محبت.می پرسم که این دعا برای چه کاری است. جواب می دهد که پسرِ این خانم دلباخته دختری شده است. این برای آن است که پسر، مهر مادر را بیشتر به دل گیرد و از دختر بگذرد...زن لبخند می زند و به من نگاه می کند.انگار میخواهد کمی مسئله را تلطیف کند: "دختره پسرمان را جادو کرده. امیدوارم دعای حاج آقا کمک کند."

باشد...باشد...من هم امیدوارم...

دقیقه ای بعد،درحالی که یک شیرینی محلی را مزه مزه میکنم و درخیابان منتهی به بازار سنندج قدم می زنم، به برنامه بعدی ام فکر می کنم. فکر رفتن به مهاباد درسرم می چرخد. باید نقشه را نگاه کنم.

نقشه را که می بینم، چشمم به نقطه دیگری درنزدیکی سنندج می افتد. بیجار. یاد منطقه ای در نزدیکی روستای قمچقای که در هربار سفرم به زنجان و تکاب، دیدنش برایم میسر نشد و چقدر دوست باستان شناسی، از تجربه آن منطقه برایم گفته بود. می دانستم رسیدن به آنجا توام با ماجراجویی خواهد بود اما وسوسه دیدن قلعه ای که آن همه حرف های عجیب درموردش شنیده بودم، رهایم نمی کرد...

و پایان بخش سفر من، دیداری از بیجار خواهد بود، در همان نزدیکی...