سفرنامه ترکیه- قسمت دوم
ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢۳ : توسط : مریم

روز دوم و سوم حضورم در استانبول به دیدار چند دوست و پرسه هایی گاه و بیگاه در شهر و نه در عمارت های تاریخی میگذرد...چند کار شخصی ام را هم انجام میدهم. سیم کارتی به قیمت هفتاد لیر میخرم و یاد میگیرم که چطور پکیج های مخابراتی اش را فعال کنم تا به صرفه باشد. هم چنین متوجه می شوم گوشی ام تنها تا یک هفته دیگر کار می کند و تنها راه گوشی داشتن برایم این است که یا یک سیم کارت ترک خریداری کنم (که چیزی حدود هفتاد،هشتاد لیر هزینه برمی دارد) و یا با صدو ده لیر ، گوشی ام را رجیستر کنم!! سپاس گذار دولت ترکیه می شوم بابت این مسئله! فعلا فکری برایش ندارم که چه کنم. بعدا در موردش فکری خواهم کرد.

در این دو روز فرصتی پیدا می کنم تا در زوایای خیابان استقلال پرسه بزنم...با کشتی بسفر را بپیمایم و شبانه های زنده شهر و خیابان هایش را ببینم.

فکر می کنم که تنها با یک بار قدم زدن در خیابان استقلال، تصویرش در ذهنتان ماندگار شود... هرچند که تصویر شب و روزش کاملا متفاوت باشد... این خیابان، محوریتی جدی در همه ی رویدادهای اجتماعی شهر دارد.

 هم در آن فروشگاه های بزرگ و مراکز خرید را می بینی:

و هم معترضان و فعالان اجتماعی را :

و هم کلیسای زیبای سن آنتوان را که در نیمه راه رسیدن به میدان تقسیم، جایی در کنار هیاهوی خیابان، در گوشه ای دنج قرار گرفته است:

و همین طور تندیس عجیب مسیح در جلوی ورودی کلیسا را:

به پرسه های شبانه که برسی، خیابان غرق در نور است:

و گاها نمایشگاه عکسی از رویدادهای اجتماعی دنیا در میانه ی آن خودی نشان می دهد :

و شب بسفر:

خوش شانسم که فرصتی دست می دهد تا رقص زیبای ترکی را  هم در ساحل بسفر ببینم...رقصی عاشقانه و پر از حرکات تند اما سبک...آنقدر که از دیدنش سیر نمی شوی... و خوش شانس ترم که فرصتی دست می دهد تا تمام مسیر برگشت را با همان دو رقصنده ترک طی کنم و پر شوم از شور و شعفی که پشت این رقص و تمام اجزایش وجود دارد...انگار فرهنگ ترکیه را می توانی در جزجز حرکات این رقص پیدا کنی.

...

صبحی که تصمیم میگیرم به دیدن ایاصوفیه بروم، آسمان و زمین استانبول یکی شده است! هوای استانبول برای خودش پدیده ای است...خیلی زیاد من را به یاد هوای تبریز می اندازد که به شدت پیش بینی ناپذیر است و بادهای پرسوز و سرمایی دارد...الان هم انگار نه انگار که بهار است...بدون لباس گرم و بارانی بیرون رفتن همانا و مثل موش آب کشیده برگشتن و کرخت شدن از سرما، همان... جمعه روزی هم که می خواهم به دیدن مرکز شهر بروم، هوا از صبح بارانی است. چاره ای نیست... شال و کلاه می کنم و روانه قلب منطقه "امین اونو" یعنی ایاصوفیه می شوم.

سرراهم، درحالی از محوطه هیپودرام میگذرم که فستیوالی کودکانه در آن برپاست...از همه ی محله های شهر، کودکان با کار دستی هایشان آمده اند و خانواده ها به دنبالشان راه افتاده اند...

 

 

 

وارد هیپودرام غرق در لاله می شوم...به اینجا میدان سلطان احمد هم گفته می شود. اینجا قلب منطقه تاریخی شهر است.

مسجد سلطان احمد با آن مناره های معروفش به تمام در کنار میدان خودنمایی می کند.

تاریخ این میدان تاریخی کاملا رومی است...میدان در دوران حکومت بیزانس ساخته می شود تا نمادی از شهری شود که قرار است پایتخت دوم امپراطوری روم باشد. اینجا مکانی برای مسابقات ورزشی، جدال گلادیاتورها و مسابقات اسب دوانی بوده است...خوب که گوش بدهی و زوایای میدان را نگاه کنی، شاید بتوانی نعره مردان آماده به جنگ و هیاهوی جمعیت اطرافش را حس کنی...

در میانه ی میدان، دو ستون وجود دارد...اولین ، ستونی مصری است:

گفته می شود که این ستون، قدیمی ترین یادمان تاریخی استانبول است...متعلق به قرن 15 قبل از میلاد. این ستون همتایانی در مصر و کشورهای اروپایی هم دارد. در واقع، این ستون یک یادمان پیروزی است. در تاریخ گفته شده که امپراطور تئودوسیوس ،آن را از معبد آمون در کرناک مصر به اینجا آورد و دوباره برپا داشت. با وجود اینکه استانبول به طور متوسط هر صد سال متحمل زلزله ای 6.5 ریشتری شده است، با این حال این ستون بدون هیچ خرابی، در طول 1600 سال گذشته برپا مانده است. این ستون بیست متر ارتفاع دارد و در چهار طرف آن خطوط و نقاشی های مصری به چشم می خورد:

و این هم ستون سرپنتین، دومین ستونی که در میدان به چشم می خورد و متعلق به سال 479 قبل میلاد است و به روشی مشابه به اینجا آورده شده است:

از میدان که به سمت ایاصوفیه میروم، حس خوبِ دیدن کبوتران محوطه وصف ناپذیر است:

 

به ایاصوفیه که نزدیک می شوم، باران شدت میگیرد...نکته جالب این است که باوجود باد و باران، صف طویلی از بازدید کننده ها در جلوی ورودی موزه دیده می شود...صفی که شاید در فصل های پر مسافر ایران هم ، جایی در اصفهان و شیراز دیده نشود.

ساختمان ایاصوفیه سرخ رنگ است...با گنبدی کاملا بزرگ در مرکز بنا...یاد احساسم در مورد مسجد سلیمانیه می افتم، در روزی که دیدمش... واقعیتش، مسجد زیبایی نبود...صرفا بزرگ بود و بنای عظیم تمام سنگش را به رخ می کشید و اعتراف می کنم که تا حدود زیادی تو ذوقم خورد...برای من که گاها در سفرهایم به اصفهان به عنوان راهنما، فقط ساعتی مشغول توضیح دادن آن همه رنگ و کاشی و طرح مسجد شاهم، مسجد های استانبول لخت دیده می شوند...امیدوار بودم که ایاصوفیه، حداقل کمی بهتر باشد...که واقعا بود...

ورودیه مسجد ، 25 لیر است و بعد ورود به حیاط، باید  به سمت چپ بچرخی تا بتوانی از در غربی عمارت وارد شوی و آن وقت است که شکوهش تو را می گیرد. فکر می کنم ایاصوفیه آبروی مساجد استانبول است...

ایاصوفیه، از زمان ساخته شدنش در سال 537، به مدت 916 سال کلیسا بوده است. زمانی که شهر به دست مسلمان ها می افتد،به عنوان مسجد به خدمت گرفته می شود و در آن محرابی هم ساخته می شود. سپس در زمان مصطفی کمال آتاتورک و به دستور او تبدیل به موزه می شود. فکر می کنم که راز زیبایی این بنا هم در همین است که عمارت توانسته المان های معماری مسیحی و اسلامی را باهم در خود جای دهد.

اسم اصلی ایاصوفیه، هاجیا صوفیاست... به نام یکی از سه صفتی که در مسیحیت به خدا نسبت داده می شود و این سه صفت عبارتند از : خرد الهی، قدرت الهی و صلح الهی...هاجیا صوفیا همان خرد الهی است.

تالار اصلی موزه...اسم الله و محمد و تصویری از مسیح در وسط...در پایین گوشه ای از محراب هم دیده می شود.

و درنمایی نزدیکتر...

در جای جای موزه، تصاویری موزاییکی از داستان مسیحیت به چشم می خورد.

و نقش و نگارهایی بر سقف.

و چلچراغ ها...

در کنار نام الله و محمد، در گرداگرد گنبد، نام خلفای سنی به چشم میخورد...ودر ادامه نام حسنین:

در تالار کناری گنبد اصلی، ستونی وجود دارد که سوراخی در آن است...گفته شده که اگر کسی بتواند انگشت شصتش را داخلش کند و یک بار بطور کامل بچرخاند، آرزویش برآورده می شود... نتیجه اش شد صف درازی از اروپاییان آرزو به دل در جلوی این ستون...چه کسی گفته است که آسیایی ها خرافاتی اند؟؟ تعدادی با انگشت اشاره شان تلاش میکردند، نمی دانم که به آرزویشان رسیدند یا نه!

در همان تالار مجاور، راهی سراشیب برای رسیدن به طبقه بالا وجود دارد:

که شما را به تالاری بزرگ در بالای صحن می رساند:

خوشبختانه در کنار دیوارهای این تالار صندلی های متعددی برای نشستن وجود دارد، آنقدر که می توانید با خیال راحت بنشینید، ادامه مطالب مانده به موزه را بخوانید، به راهنمای صوتی گوش دهید، از اینترنت استفاده کنید و کمی درد گردنتان را که به خاطر سراسر به سقف خیره شدن به آن مبتلا شدید، تخفیف دهید.

 

و نمایی بالا از محراب ...

و دوباره نقش و نگارها ...

و دوباره داستان مسیحیت بر دیوارها

و پنجره های بسیار بزرگ که به بیرون نگاه می کنند.

به خودم که می آیم، سه ساعتی از زمان ورودم گذشته است...این کلیسای اسلامی آنقدر حرف برای گفتن دارد که انگار می توانی یک روز را در آن بگذری و بعدا دوباره دلت بخواهد بازهم به آن سر بزنی...

از موزه که بیرون می آیم، می دانم که حالا می خواهم کجا را ببینم...می دانم که جایی در خیابان کناری، می توانم "یِرِباتان" را پیدا کنم. هوا کولاک است اما خوشبختانه می توانم به آب انبار زیرزمینی یرباتان پناه ببرم...سریع پیدایش می کنم و درحالی که ناهار دونری ام را هم می خورم، وارد زندگی زیرزمینی اش می شوم.

ورودی آب انبار

اینجا یکی از قدیمی ترین آب انبارهای شهر است...در روزگار پر جنگ و گریز بیزانس، مردم شهر برای مصون ماندن آب شهر از هرگونه مسمومیت و یا حتی قطع شدن، این آب انبارها را برپا کردند تا سرچشمه حیاتشان را از گزند حفظ کنند. ستون ها بر بستری از آب های حوضچه ای استوارند.در لابه لای آب ها، ماهی ها سخت به هنرنمایی مشغولند. در اینجا تعداد 336 ستون با فاصله چهار متر از هم قرار دارند و آب انبار قادر به نگه داشتن ظرفیت آبی معادل 80000 متر مکعب بوده است.

نکته جالب این آب انبار برای منی که همیشه طرفدار فیلم های جیمزباند بوده ام، این بود که صحنه های زیادی از فیلم جیمز باندی "از روسیه با عشق" در اینجا فیلم برداری شد.

ماهی های حوضچه ها

و ردیف ستون ها

و ستونی به نام ستون اشک

در انتهای تالار، دو ستون وجود دارد که پایه هایشان سردیسی از الهه مدوزاست...در پای ستون اول، سردیس بصورت وارونه قرار دارد و در ستون دوم، بصورت خوابیده:

و در نمایی نزدیک تر:

درمورد علت وجود این سردیس ها، دلایل مختلفی وجود دارد...اما بیشترین و محتمل ترین داستانی که برای آنها وجود دارد این است: مدوزا دختری در دوران باستان بود، بسیار مغرور به زیبایی خویش... مدت زمان زیادی او اسیر عشق پرسئوس، پسر زئوس بود. آتن، الهه دیگری که عاشق پرسئوس بود، به این عشق حسادت می کند و موهای مدوزا را به مارهای دهشتناک تبدیل می کند. از آن موقع بود که هرکس به مدوزا نگاه میکرد، تبدیل به سنگ میشد. پرسئوس که متوجه ماجرا شد و فهمید که چگونه مدوزا، مردم را به سنگ تبدیل می کند، سرش را از بدنش جدا کرد و بعد آن، در جنگ های بسیاری بواسطه نشان دادن سر معشوقه اش به دشمنانش، پیروز شد. از آن پس بود که گفته میشد سر شمشیر سربازان بیزانس با سر مدوزا تزیین شده بود.

حوالی چهار بعد ازظهر است که آرام آرام پله های یرباتان را طی می کنم تا از آن خارج شود... اما... بارانی در حد سیل درحال باریدن است و هیچ کدام از توریست ها جرات خارج شدن ندارند! نیم ساعتی همه در ورودی آب انبار جمع می شویم اما ذره ای از حجم باران کاسته نمی شود... یک ساعت دیگر، با دوستم فیگن در ورودی اسکله آسیایی قرار دارم و مانده ام که چطور به آنجا بروم...دل به دریا می زنم و بیرون می آیم...تصمیم میگیرم که از جاده ساحلی بروم تا بتوانم زودتر برسم اما باران امان نمیدهد.... تا مغز استخوان خیسم و داشتن چتر با باران کجی که می آید، هیچ تاثیری در اوضاع ندارد...

از کنار کوچه های پر از پوسترهای سوریه میگذرم:

درحالیکه دوان دوان در کناره جاده ساحلی به سمت اسکله می روم، بوی چای زغالی به مشامم می خورد... پیرمردی در کناره جاده، در زیر چپری نشسته و با خنده به من نگاه می کند...چندثانیه بعد، کنارش نشسته ام و از چایی می نوشم که دقیقه ای قبل برای خودش ریخته است ...

یک بی خانمان است. در کمال تعجبم، انگلیسی را خوب حرف می زند...برعکس مردمان عادی و باخانمان ترک . برایم از روزهای دور می گوید و از روزهای نزدیک...از زادگاهش در شمال ترکیه، تا این چَپر کوچک کنار خلیج که هفت سالی است همراه گربه اش در آن زندگی می کند...تمام کشتی هایی که از جلویمان رد می شوند، برایش سوت کشتی را به صدا در می آورند و او با لبخند جوابشان را می دهد.

آنقدر که باهم گرم گفت و گو می شویم، نیم ساعتی دیر به قرارم با فیگن می رسم!


 
سفرنامه ترکیه- قسمت اول
ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٦ : توسط : مریم

قرار شده بود که به عنوان راهنما به استانبول سفر کنم اما نمی دانستم که قرار می شود که سفرم به گونه ای دیگر رقم بخورد...که ترکیه می خواهد تمامش را به من نشان بدهد.از خیابان های سنگفرش شده و شبانه های تا صبح بیدار استانبولش گرفته تا لذت دیدن مادیان های رها در دشت کاپادوکیه...تا لذت غم عمیق بارگاه مولانا...و تا لذت لمس برخورد زلالی آب مدیترانه در ساحل آنتالیا به پاهای خسته ی مسافری دور...

سفرم در شب بیست و هشتم اسفندماه 91 آغاز می شود. با پروازی سه ساعته که با دیدن شبه جزیره های نورانی استانبول شروع می شود.شهری که قرار است کشفش کنم،با تمام زیر و بم هایش .شهری که باگذر روزهایم در آن، تمامی رخ های خود را به من نشان می دهد... زیبایی مسجدهای باشکوهش را ، صدای همیشگی ساحل های پر از مرغان دریایی اش را، فروشنده های سمج کوچه و پس کوچه هایش را، نان و شیرینی های خوشمزه و بدون قابل چشم پوشی بودنش را، کارتن خواب های مهربان ساحلی اش را، تن فروش های خیابان های بالای میدان تقسیم در شبانه های روشنش را، نوازنده های دوره گرد خیابان استقلالش را و حتی جمع روشنفکران نگران کافه نشینش را...

فردای رسیدنم به استانبول، صبح،اولین صدایی که موقع بیدار شدنم از خواب می شنوم،صدای مرغای دریایی است...صدایی که کمی بعد ، در لحظه های پرسه ام در شهر با آن مانوس می شوم...استانبول شهر هیاهوی مرغان دریایی است...

باید بیشتر در مورد شهر بدانم... کتاب خوبی به زبان انگلیسی به همراه دارم...تمام شهر در آن نوشته شده است...پس سعی می کنم قبل رفتن به اولین مکان،بیشتر شهر را بفهمم.

می خوانم که استانبول بزرگ‌ترین شهر کشور ترکیه و تنها شهر بزرگ جهان است که در دو قاره قرار دارد...شهر از سه قسمت تشکیل شده است، بخش اروپایی، بخش آسیایی و شبه جزیره تاریخی. از بعد بناهای باستانی و تاریخی ، استانبول هم سطح شهر رم شناخته شده است...

بیشتر بعد تاریخی شهر برایم اهمیت دارد پس در جست و جوی آن به شرح تاریخ شهر می رسم: سابقه زندگی انسانی در جایی که الان به عنوان شهر استانبول شناخته می شود، به دوران نوسنگی (Neolithic) برمیگردد. جایی در بخش آسیایی کنونی. کم کم زندگی در آنجا پا میگیرد تا حوالی سال 689 قبل میلاد که مگارا ها که اصالتی یونانی دارند، این شهر را بنا می کنند و به افتخار پادشاه خود بیزاس نام آن را بیزانتیوم میگذارند. تاریخ مدنی و شهری استانبول از این زمان آغاز می شود.شهر آنقدر موقعیت جغرافیایی خوبی دارد که به سرعت مورد توجه قرار میگرد و رشد می کند. در طول این دوران، یکباری حوالی سال 513 قبل میلاد، توسط ایرانیان فتح می شود و دوباره در محدوده سال 407 قبل میلاد  است که رومیان شهر را از آن خود می کنند. از این مقطع، شهر قلمروی از یونان به حساب می آید. در این زمان نام شهر رم جدید یا Nova Romaاست.این دوره همان دوره تسلط روم شرقی بر استانبول است. شهر در نیمه اول این دوره اوضاع خیلی خوبی ندارد، چرا که رومیان پایتخت دیگری دارند. اما در زمان امپراطور کنستانتین، ورق برمیگردد. شهر دوباره دیده می شود، نامش قسطنطنیه گذاشته می شود و پایتخت رم شرقی به حساب می آید. این دوره همان زمانی است که در آن،دیوارهای اطراف شهر ساخته می شوند و کلیساهای زیبا در شهر سر بر می آورند. مسیحیت دین رسمی و غالب است و تمام نشانه های آن در شهر دیده می شوند. بنای اولیه ایاصوفیه هم متعلق به همین دوران است. این دوران درخشان ترین دوران شهر در زیر سلطه امپراطوری بیزانس است. اتفاق مهم دیگر این دوران جدایی کلیسای ارتودوکس و کاتولیک در سال 1054 است و نقشی که استانبول در آن بازی می کند. به دنبال این جدایی، استانبول مرکز ارتودوکس ها می شود.

در سال 1453 شهر توسط عثمانی ها فتح می شود. دوران جدیدی برای  استانبول شروع می شود.نام شهر در این دوران به استانبول تغییر می کند و مسجد ها شروع به ساخته شدن می کنند. معمار سینان که بعدها نام او را خیلی زیاد در کنار بناهای باشکوه شهر می بینم، در این دوران زندگی می کند و اعجازهای معماری اش را به نمایش میگذارد. در قرن نوزدهم، تغییری در بافت معماری شهر ایجاد می شود. شهر دچار گذار از سبک معماری عثمانی به سبک باروک و روکوکو می شود. نکته دیگری که در تاریخ شهر جلب توجه می کند، به وقوع پیوستن زلزله های متعدد است. شهر در طول تاریخش به مراتب از این موضوع رنج برده است و هرچند سالی آن را تجربه کرده است و سعی کرده که با خرابی های ناشی از آن کنار بیاد.

سرآخر در سال 1923 جمهوری ترکیه شکل میگرد و پایتخت به آنکارا تغییر می کند اما اهمیت شهر به عنوان مرکز اقتصادی، فرهنگی و تجاری کشور از بین نمی برد و همچنان شهر ، اهمیت خود را دارد.

می دانم که باید اول مرکز شهر را پیدا کنم و بعد بردار مکانی باقی جاهای شهر را بکشم...اتاقی که دارم، در نزدیکی برج و پل گالاتاست...پس این برج و پل کنار آن اولین جایی در شهر است که کشفش می کنم...اما جایی آن ور پل از همان دیشب که رسیدم ، توجه ام را جلب کرده است. مسجدی بزرگ بر روی تپه ای.مسجدی که انگار از هرجای شهر پیداست. به اشتباه اول فکر می کنم که ایاصوفیه است اما وقتی که از پل می گذرم و پرس و جویی می کنم، می فهمم که نه! این مسجد سلیمانیه است و یادگرفتن ها شروع می شود...مسجد سلیمانیه را در صفحات کتابم پیدا می کنم و به سمت اش به راه می افتم.

ورودی حیاط مسجد

جایی در همین حیاط می نشینم و شروع به خواندن می کنم...

مسجد سلیمانیه که بعد از مسجد سلطان احمد،بزرگترین مسجد استانبول است، توسط معمار سینان ساخته شد. بدون شک سینان بزرگترین معمار دوره عثمانی بوده است که تاریخ او را همتای مایکل آنجلو می داند. این مسجد به دستور شاه سلیمان، شاه پرقدرت عثمانی ساخته شد. در زمان سلیمان، امپراطوری عثمانی به بزرگترین سرحدات ممکنه خود رسید. این مسجد در بازه زمانی سال های 1550 تا 1557 ساخته شد. در پشت مسجد، آرامگاهی وجود دارد که شاه سلیمان و همسرش خرم را درخود جای داده است.

در طول خواندن این مطالب، کمی حسرت خوردم که چرا سریال حریم سلطان را ندیدم تا حداقل تصویری گذرا از آن دوران شهر و دربار عثمانی داشته باشم... چند نکته ای که درساختار مسجد جالب توجه است یکی این است که چهار مناره مسجد سمبلی از چهار خلیفه سنی است و نکته دیگر جای مقبره شاه سلیمان در حیاط پشتی است که درسیت در راستای محراب قرار دارد و زمانی که کسی رو به محراب و درجهت آن نماز میگذارد، در واقع در حال احترام به شاه هم تلقی می شود. آرامگاه پشت مسجد تنها روز نهم آوریل هرسال برای بازدید باز است.

در مقابل مسجد

نمایی از آرامگاه مسجد

 نمایی بیرونی از بنا

و نمایی درونی از داخل گنبد اصلی

نکته جالب درمورد مساجد استانبول این است که غیر از ایاصوفیه که مسجد موزه تلقی می شود، باقی مساجد ورودیه ای ندارند.

در نقشه ام محوطه و مسجد سلطان احمد را می بینم که فاصله زیادی تا مسجد سلیمانیه ندارد. پیاده براه می افتم و همین فرصتی برای چرخ زدن در بافت قدیمی و تاریخی شهر به من می دهد.

در مسیرم از کنار این ستون رد می شوم که به ستون کنستانتین معروف است و جنسی از برنز دارد.

از کنار این ستون که بگذری، سلطان احمد خودش را به تو نشان می دهد...بزرگترین و معروفترین مسجد استانبول...

 

محوطه ی جلوی مسجد سلطان احمد که به آن هیپودرام گفته می شود، غرق در لاله است... اولین چیزی که با ورود به این محوطه توجه ات به آن جلب می شود، سیل جمعیتی است که روانه دیدن مسجدند...

من هم روانه می شوم و به زوایای مسجد سرک می کشم:

معماری بنا کار یکی از شاگردان سینان است و به عنوان یکی از مشخص ترین بناهای دوران عثمانی از آن یاد می شود.مسجد بواسطه کاشی های آبی رنگش ، در کتاب های توریستی به نام مسجد آبی هم ذکر شده است. این مسجد تنها مسجد شش مناره ترکیه است. نکته جالب دلیل شش مناره شدن این مسجد اشتباهی است که معمار آن در شنیدن امر پادشاه داشته است. پادشاه از مهمت آقا،معمار بنا می خواهد تا مناره هایی از طلا بنا کند. از آنجایی که کلمه طلا در ترکی نزدیک به کلمه شش تلفظ می شود، معمار دستوری مبنی بر تعداد مناره شش تایی دریافت می کند و نتیجه می شود مسجدی شش مناره!

نقش و نگارهای سقف

و ساعتی درنگ در محوطه

از مسجد سلطان احمد که بیرون بیایی، روبرویت ایاصوفیه ی سرخ رنگ خودنمایی می کند... دیدن این مسجد را به زمانی دیگر موکول می کنم. از اولین لحظه حضورم در استانبول، مترصد کشف مردمانش هستم و این کشف از همین امشب شروع می شود. قرار با دوستی ، مقیم استانبول ، در میدان تقسیم...

تصمیم میگیرم که پیاده به محل قرار بروم. از"اِمین اونو" به میدان تقسیم .طبق نقشه باید راه درازی باشد اما فکر می کنم که این شروع فرصتی برای دیدن کوچه پس کوچه های شهر است.

از کنار ساختمان های قدیمی اما دلنشین کوچه پس کوچه ها میگذرم:

خط تراموا را دنبال می کنم:

از روی پل گالاتا رد می شوم و از دور پل بغاز را بر روی بسفر می بینم:

خانه های در حال فروپاشی کوچه های قدیمی محله گالاتا را پشت سر میگذارم:

و درنهایت وارد خیابان استقلال می شوم:

اولین دیدار من با این خیابان در آرامش است...فعلا خبری از هیاهوی معروف اینجا نیست...

و سرانجام، میدان تقسیم:

وقتی که به این میدان می رسم، به جمله ای که در کتابم راجع به آن خوانده ام، فکر می کنم.تاریخ ساخت میدان به سال 1733 برمیگردد و از آن زمان تاکنون، اکثر اتفاق های سیاسی و اجتماعی ترکیه در کنار این میدان افتاده است و این بنای یادبود، که نمادی از استقلال ترکیه و آغاز نظام جمهوری آن است، شاهد هزاران تظاهرات و گردهمایی های سیاسی و اجتماعی در طول دوران بوده است... میدان، حرف های زیادی برای گفتن دارد...خیابان های معروف شهر، همه سری در تقسیم دارند و یک جورهایی به آن وصل می شوند...

رهسپار دیدن دوست می شوم...در آغاز خیابان جمهوریت...