سفرنامه ترکیه_ قسمت ششم
ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٧ : توسط : مریم

کاپادوکیه...

از لحظه ی ورودم به ترکیه، می دانم که می خوام کاپادوکیه را ببینم... اصلا قبل از هر مطالعه ای در مورد سرزمین ترکیه، در مورد کاپادوکیه خوانده ام ... عطش دیدنش در تمام لحظات استانبول با من است و بعد ده روز پرسه و سرک کشیدن در کوچه کوچه ی استانبول، می خواهم به سمت رویایم بروم... دیدن کاپادوکیه...

خوانده ام که کاپادوکیه سرزمین عجیبی است... دشت هایی وسیع و خانه هایی از سنگ که گُله گُله از جای جای دشت سر برآورده اند...

از استانبول، تقریبا هر روز عصر ماشینی به نِوشِهِرحرکت می کند. نِوشِهِر (که شبیه نوشهر ما نوشته می شود و همان معنی نوشهر خودمان را می دهد، به معنی شهرِ نو ) منطقه ای است که گورِمِه و کاپادوکیه را در درون خود جای داده است.

دوازده ساعت طول می کشد تا با اتوبوس از استانبول به نِوشِهِر برسی و این مسیری است که از غرب ترکیه به سمت قلبش حرکت می کند، از کنار آنکارا می گذرد و بعد کمی به جنوب متمایل می شود. در واقع ، کاپادوکیه به سمت جنوب، به دوردست ها که مدیترانه است، نگاه می کند.

حوالی هشت صبح است که در اتوبوس از خواب بیدار می شوم. دوستی که از ایران آمده، در مسیر کاپادوکیه همراهم هست و قرار است باهم قلب ترکیه را ببینیم. اتوبوس که به  نِوشِهِر برسد، باید دوباره سوار اتوبوس دیگری بشوی که شکلی محلی دارد و به گورِمِه می رود! گورِمِه منطقه ی کوچکتری از نِوشِهِر است که شامل چند منطقه ی کوچک دیگر است که اصلی ترین آنها همان کاپادوکیه است.

و از این جاده است که کاپادوکیه خود را با تمام زیبایی هایش نشان می دهد.

هتلی تمیز و خوب و ارزان پیدا می کنیم. کوله ها را که در هتل می گذاریم، دقیقه ای بعد در خیابان های کاپادوکیه هستیم و مسحور هوای صاف و آسمان آبی اش و عمارت های سنگی ای که از دور پیداست... همه جا اما عجیب خلوت است...

شهر، درست مانند شهرهای وسترنی است که در فیلم ها دیده ام!

به دنبال موزه ی فضای باز هستیم و تابلویش خیلی زود خودش را به ما نشان می دهد:

 کاپادوکیه در معنی لغوی اش، به معنی سرزمین اسبهای زیبا است و زندگی در آن به عصرنوسنگی برمیگردد. از زمان مادها به بعد این سرزمین تحت فرمانروایی ایرانیان قرار داشت اما بعد از ورود ارامنه به این منطقه،کم کم ساکنینش مسیحی شدند و به همین دلیل تعداد زیادی کلیسا در داخل این اقامتگاههای صخره ای وجود دارد.

این موزه فضای باز شامل تعدادی عبادتگاه مسیحیان باستانی بوده که در داخل صخره ها حفر شده اند و در داخل آنها می توان نقاشی هایی از روایات مختلف مسیحیت را دید. عکاسی در داخل این مکانها ممنوع است.

و راهی که سرآغاز قصه می شود:

در مسیر جاده ای که به سمت موزه می رود، دلباخته ی آن خانه های نقلی ای می شوی که در دلِ سنگ هستند:

از کنار این اسب های خوشبخت هم می گذری:

کمی در کنارشان درنگ می کنیم و دقیقه ای را به گپ و گفت می گذرانیم...

و بعد که به راهت ادامه می دهی، ناگهان، درختی صدایت می زند...

این یک درخت سفال است! در کنار یک سفالگریِ محلی...

و در کنارش، درختِ دخیلی هم زندگی می کند :

درخت از این بالا، درحال نظاره ی اسب هاست :

برای رسیدن به موزه ی فضای باز ، باید دوباره به راهت ادامه دهی و درخت دخیل و حاجت های آویزان به شاخه هایش را رها کنی.

تا آرام آرام به خانه های دنج موزه برسی...

موزه در سمت راست جاده قرار دارد و بعد از گذشتن از باجه ی بلیت، خانه ها آرام آرام خود را نشان می دهند:

یادتان می آید ورود مسیحیان به کاپادوکیه و ساخته شدن کلیسا در لابه لای این خانه ها را ؟

این درِ ورودیِ یکی از همان کلیساهاست:

این یک آپارتمان بوده احتمالا!

و این هم داخل یکی از خانه ها :

و تصویری از بالا از فضای موزه ی باز:

و تزیینات روی دیوارها :

و بهاری که در راه است:

خیلی زیاد این خانه های سنگی، من را به یاد خانه گبری های گوشه و کنار ایران می اندازند... درست شبیه همان جان پناه های جاده هراز یا دره ی مرتضی علی در طبس.

از موزه ی فضای باز که بیرون می آییم، تصمیم می گیریم کمی در طول جاده پیش برویم...

جاده ی زیبایی است که به "اورگوپ" می رود.

از کنار این تابلوی خوشامد گویی به "گورِمِه" هم میگذریم.

و این تابلوی دالتون ها!!  یادتان هست که گفتم اینجا شهری وسترنی است؟!

سرآخر هوا که کم کم تاریک می شود، رضایت به برگشتن به هتل می دهیم... سرِ راه، قبرستانی قدیمی را دردلِ شهر می بینیم و بعد سری به فروشگاه های محلی شهر می زنیم که پر هستند از نشانه های فرهنگی و آیینی کاپادوکیه.

شب که به هتل برمیگردیم، نقشه منطقه ای را که در آن هستیم، مرور می کنیم... برای فردا فکری به ذهنمان می رسد.

در همان نزدیکی، جایی است که انگار ما را به زیارت می طلبد.

صبح که بلند می شویم، تصمیم خودمان را گرفته ایم... قبل از ترک کاپادوکیه، به بام شهر می رویم. جایی که تا دوردست های دور، پیداست:

و خداحافظ کاپادوکیه...

ساعتی بعد، در ماشینی به سمت قونیه در حرکتیم... به زیارت مولانا می رویم که تنها سه ساعت با ما فاصله دارد...