سفرنامه کردستان ، قسمت دوم : مراسم پیرشالیار
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٢ : توسط : مریم

و شب اول فرا میرسد...

آنقدر خسته ام و هیجان زده ی روز فردا که فکر می کنم تنها کمی از ساعت نه شب گدشته است که خوابم می برد...

صبح، صدای آقا جمیل را می شنوم که مرا صدا می زند...ساعت حول و حوش هشت است و فکر می کنم که وقت هست تا چیزی بخورم و رهسپار شوم. مرا می بیند و متعجب می پرسد که هنوز برای مراسم نرفته ام؟!! می گویم که به من گفته اند که مراسم از نه شروع می شود و او می گوید: که گفته؟! از ساعت شش شروع شده! و مردم قربانی ها را برده اند! نمی دانم چگونه آماده می شوم! با شتاب درحالی که دارم از خانه به بیرون می دوم، صدایم می کند: یک مشت گردو در دستانم میگذارد و چهره مات مرا که می بیند، می گوید:

-         با خودت بقچه ببر!امروز نوبت دختران است و چون تو اینجا تازه واردی و دختر، اهالی به تو هم می دهند!

یادتان هست که دیروز آرزو کرده بودم که جای پسربچه های بقچه به دست روستا بودم؟؟!

-          و یک چیز دیگر! ورود زنان به این مراسم ممنوع است...اگر کاری پیش آمد، به من بگو...خودم هم سعی می کنم که بیایم.

-         آن وقت مرا راه می دهند؟

-         بله، چون غریبه ای!

ورود زنان به این مراسم ممنوع است؟ یاد حرف هایم با شادی می افتم...باورم نمی شود که واقعا اینگونه باشد و حتی اینکه مرا راه بدهند! هنوز گیجم اما باید بدوم.

به نزدیکی مسجد می رسم، ازدحام جمعیت را می بینیم... مردم را می بینیم که در حیاط و روی سقف خانه ی پیر که کمی پایین تر از مسجد است، جمع شده اند. برای اینکه بهتر ببینم که دارد چه اتفاقی می افتد، به بالای خانه پیر می روم. همه نظاره گرند.

بالای خانه پیر و صف مردم

مراسم قربانی است... می فهمم که از صبح، دامداران، دام های خود را(گوسفند و گاو) به اینجا آورده اند تا اولین آیین مراسم را که قربانی است اجرا کنند.

در بالا، صف تماشاگران و در پایین، مراسم قربانی

زمین سرخ شده را در بین جمعیت می بینید؟

در دلم خوشحالم که به مراسم قربانی نرسیده ام...اما نمی توانم زمین سرخی را که رویش راه می روم هم نادیده بگیرم.

می دانم که قرار است آش و غذای مخصوصی با گوشت های قربانی درست شود...آرام آرام از پلکان سنگی به حیاط خانه پیر می روم و سعی می کنم از میان خیل جمعیت مردان،خودم را به میانه ماجرا برسانم...ناگهان پسر آقا جمیل آن وسط پیدایش می شود...تا بیایم و به خودم بجنبم، مرا به سمت دالانی در آن وسط می برد...به خودم که می آیم، میان آشپرخانه ای پر دود ایستاده ام و همه درحال تکاپو در کنار دیگ های بزرگ...و کسی هم به دخترک مبهوتِ تنهای میان آن جمع توجهی نمی کند.

ردیف دیگ ها

حالم دگرگون است . دیدن مراسم قربانی، درهرجایی، این کار را با من می کند.

چند عکس میگیرم و خودم رو از بین جمعیت به بیرون می کشم...

و هوای آزاد...از جمعیت میگذرم و کم کم صدای موج مردم، برایم نامفهوم می شود...از پیچ آخر روستا که به جاده ی مقبره شالیار می افتم، روستا به تمامی در جلویم است...با حال و هوای زمستانی اش.

روستای زمستانی

حوالی ساعت نه صبح است و صدای زنگی را می شنوم...دخترکی از کنارم رد می شود...با مقنعه و کیفی به پشت...از دور چشمم به ساختمانی تمام سنگ می افتد...بزرگ همراه با حیاطی بزرگ تر.

مدرسه ی روستا

حس شیطنتی با من است...دیدن دختران روستا ، درس خواندنشان، صحبت با آنها...به مدرسه نزدیک می شوم و از پشت میله های حیاط دختران را می بینیم...تا به خودم بیایم، صف درازی از دختران آن طرف هستند و من، تنها این طرف میله ها و به هم نگاه می کنیم و می خندیم.

سر صحبتمان باز می شود: می فهمم که در این مدرسه دختران از راهنمایی تا دبیرستان هستند.مدرسه ابتدایی در اول روستاست و مدرسه پسرانه کمی پایین تر...بچه ها می توانند یا در رشته تجربی در دوره دبیرستان ادامه تحصیل دهند و یا حسابداری...خیلی هایشان دوست دارند که پرستار شوند...یعنی اگر تجربی بخوانند، در آخر می توانند پرستار شوند .

پشت میله ها روی سکو می نشینم و آنها هم به ردیف، آن طرف میله...هنوز چند دقیقه ای تا شروع کلاس باقی است...غرق صحبت می شویم. عده ای با کنجکاوی نگاهم می کنند و حرفی نمی زنند و عده ای خیلی زود، وارد صحبت می شوند...صدای خنده ها و پچ پچشان که بلند میشود، رد نگاهشان را میگیرم و به دو جوان میرسم که از دور درحال نزدیک شدن به مدرسه اند. معلم های مدرسه...

به صحبت مان ادامه می دهیم.از این می گویند که ناچارند برای آمدن به مدرسه لباس فارس ها را بپوشند. از اینکه باید به زبان فارسی بخوانند و بنویسند و نباید از کردی استفاده کنند...تنها به یکی از دختران مدرسه که دستش شکسته، اجازه دادند تا فعلا با لباس کردی به مدرسه بیاید...از اینکه سخت ترین درس برایشان زبان انگلیسی است و بعد ریاضی...اینکه بزرگترین آرزویشان اول دیدن سنندج و بعد شاید روزی تهران است...تمام آرزوهایشان، تداعی کننده رویاهای نوجوانی خودم است.

از من می پرسند و اینکه چگونه ممکن است دختری تنها این راه دراز را برای دیدن مراسم عروسی بیاید...سوال ها خیلی زود شکل کاملا دخترانه به خود میگیرند. اجازه دارم آرایش کنم؟ خانواده ام چه می گویند در مورد سفری اینقدر دور و تنها؟ در تهران دخترها تا چه ساعتی می توانند بیرون از خانه باشند؟ می فهمند که شمالی ام. دریا چطوری است؟ درست مانند آنچه در تلویزیون می بینند؟ صدای خنده هایمان حیاط مدرسه را برداشته. آقا معلم های جوان، محجوبانه از دور نگاه می کنند.

دختران هیچ امیدوار نیستند که روزی بتوانند در خیابانی تنها در حالی که یک لباس دخترانه شهری تنشان است، قدم بزنند...حرف هایمان سر دراز پیدا می کند...برایشان می گویم که زادگاه من هم شاید ییلاقی شبیه همین روستا باشد ...سعی می کنم که بهشان بگویم که باید به همان اندازه که موهایشان را می بافند، رویاهایشان راهم ببافند تا روزی که برآورده شوند...این دختران، با صورت های نجیبشان ، لهجه زیبایی که دارند و حس زندگی که در چشمشان پیداست، دل را می لرزانند...نمی دانند که چه خوشبختند.

زنگ می خورد. غرق لذتم از حسی که از نشستن پشت آن میله ها و روی سکو دارم. اما باید مسیرم را ادامه دهم... میخواهم سری به مزار پیر بزنم و به مراسم برگردم...آنها هم باید پشت میزهایشان بروند...

دخترک چشم روشنی که زودتر از بقیه بامن دوست شد، دست تکان می دهد و می گوید: جای ما هم مراسم را ببین...ما نمی توانیم... باشد.باشد.

مسیر را که ادامه میدهم، حالا نوبت پسران است که کتاب به دست از جلویم می گذرند. اما سعی می کنند که نگاه هایشان را بدزدند. دیده اند که با دختران مدرسه حرف میزدم.

پسران درحال رفتن به مدرسه

به جلوی مزار پیر میرسم.

مزار پیر شالیار

و دوباره پرسه زدن بین درختان دخیل و دیدن ستیغ کوه های هورامان.

دخیل

درختان دخیل

بدنبال دخیلی می گردم که اردیبهشت ماه امسال بسته بودم...اما مگر می شود در بین این خیل دخیل پیدایش کرد! اما می دانم که آرزوی من را از یاد نمی برد...

در محوطه آرامگاه تنها من هستم. پس می نشینم. شاید ساعتی گذشته باشد که عده ای وارد محوطه می شوند. می خواهند به سراغ سنگ بروند. همان سنگی که هرسال می شکنند و به باور بومیان، در اثر معجزه ی پیر، دوباره سال بعد محل شکستگی اش ترمیم می شود و سنگ به شکل اولش بر میگردد. احساس می کنم که جو مردانه است و بهتر است از آنجا خارج شوم. سلانه سلانه راه اصلی برگشت به روستا را پیش میگیرم و می روم.

به اتاقم برمیگردم. باید با آقا جمیل، بیشتر راجع به مراسم حرف بزنم. دوستی هم کنارش است...

در راه خوانده هایم را راجع به مراسم مرور می کنم :

" در افسانه‌های مردم منطقه هورامانات پیری اسطوره ای به نام «پیر شالیار» هست که می گویند صاحب کرامات بوده است. از جمله این کرامات عجیبی که درباره او روایت می کنند ماجرای شفا یافتن «شاه بهار خاتون» دختر شاه بخارا است که «پیر شالیار» او را شفا می‌دهد. ماجرا از این قرار بوده است که «شاه بهار خاتون» کر و لال است و تمام طبیبان از مداوای او عاجز می مانند تا اینکه آوازه «پیر شالیار اورامی» به بخارا می رسد. پادشاه بخارا هم شرط کرده است که هر کسی دخترش را شفا دهد او را به عقد وی درمی آورد؛ بالاخره عموی پادشاه با عده ای از اطرافیان پادشاه به سمت اورامان به راه می افتند تا دختر را به نزد «پیر شالیار» ببرند. وقتی که نزدیک روستای «اورامان تخت» می رسند گوش‌های دختر به طوری آنی شنوا می گردند و وقتی هم به نزدیکی‌های خانه «پیر شالیار» می رسند صدای نعره دیوی توجه آنها را جلب می‌کند و سریع دیو از تنوره ای که هم اکنون اهالی به آن «تنوره دیوها» می گویند و نزدیک خانه «پیر شالیار» هست، بر زمین می افتد و کشته می شود، در این اثنا زبان «شاه بهار خاتون» هم باز می‌شود و شروع به صحبت کردن می کند. پادشاه دخترش را به عقد وی در می آورد و مردم جشن عروسی بزرگی برای پیرشالیار و بهار خاتون برپا میکنند که مراسمی که امروز برگزار برگزار می‌شود سالگرد همان روز است."

اما حالا باید از بومیان راجع به مراسم می پرسیدم. می شنوم که واژه « اورامان» یا « هورامان» از دو بخش "هورا" به معنی اهورا و "مان" به معنی خانه، جایگاه و سرزمین تشکیل شده‌است.

این مراسم هرسال در روز چهل و پنج بهار و چهل و پنج زمستان برگزار می شود.مردم در تمام طول سال، دام ها را می پروانند تا برای مراسم آماده کنند. رسم است که از صبح خیلی زود چهارشنبه که مراسم شروع می شود، دام ها را آورده و قربانی می کنند. حوالی ظهر که کار قربانی کردن تمام شد، از گوشت دام ها ، یک غذای سنتی و محلی تدارک می بینند و بعد همه مردم می توانند بیایند و کاسه هایشان را از غذا پر کنند. مراسم دف زنی از حوالی سه و چهار بعدازظهر شروع می شود. دوباره مردم در خانه پیر جمع می شوند و گرداگرد به دف زنی می پردازنند و رقص محلی می کنند. روز دوم دوباره مراسم به همین شکل خواهد بود تا روز جمعه. که مراسم فرق خواهد کرد. در این روز ماموستا، همراه مردم روستا وارد خانه می شوند و به ذکرخوانی می پردازند تا آخر شب.

می پرسم که پس کی به درون آرامگاه پیر می روند. می شنوم که این اتفاق در روز چهل و پنج بهار می افتد. در این روز که به آن کومسا می گویند، مردم مراسم را در محوطه آرامگاه پیر برگزار می کنند. همین طور به من می گویند که درواقع مراسم همین هفته تمام نمی شود و هفته بعد، مردم که از طایفه های مختلف هستند، نوعی نان با مغز گردو می پزند به اسم کلوره (فکر می کنم ممکن است کلیره هم نوشته شود) و از آنجایی که هرکدام این طایفه ها،امام زاده های خود را دارند، نان ها را به همان امام زاده ها برده و تقسیم می کنند و دوباره به دف زنی می پردازند. درواقع مراسم دوهفته ای طول می کشد.

اینجا برایم از بچه های بقچه به دست روستا می گویند و اینکه دلیل کارشان چیست. اینکه هرساله باید گردوهای درختان وقفی پیر تقسیم شوند. این کار را به بچه های روستا می سپرند و درواقع آنها بقچه به دست، با پخش کردن گردوها در روستا، از صاحبان خانه ها، شیرینی و خوردنی هدیه می گیرند.

باید بجنبم... وقت زیادی نمانده تا شروع مراسم دف زنی. حوالی ساعت دو است که دوباره به نزدیکی خانه پیر میرسم. حالا هرکسی ظرفی از غذا دستش دارد و به سمتی می رود. غذا، شبیه یک آش تیره رنگ است که داخلش حبوبات هم ریخته شده...

مراسم آش خوران...خیلی دلم می خواست که ببینم آن آقای پشت پنجره دارد به چه نگاه می کند!

کم کم سروکله پسران جوان دف به دست هم پیدا می شود.

مردم دوباره آرام آرام جمع می شوند.

دف زنان

درحالی که منتظر شروع مراسم هستم،مردی را می بینم که درحال روفتن حیاط خانه اش است. آن کتیبه را به یاد دارید،حالا می توانید نمونه واقعی اش را ببینید:

و آرام آرام مراسم شروع می شود.

آغاز رقص محلی

و جمعیت

حلقه مردان چوخا پوش

و نمایی از بالا

مسجد سنگی هم دارد همراه مردم به مراسم نگاه می کند.

هوا در آستانه تاریکی است که مراسم رو به اتمام میرود...هوایی شده ام دوباره. مراسم فردا شبیه امروز است تا روز جمعه و از طرفی من نمی توانم تا جمعه اینجا سرکنم...هوای پرسه زدن در سنندج با من است.

در راه بازگشت به اتاق خانه ی آقا جمیل، به رفتن امشب به سنندج فکر می کنم.که اگر امشب برگردم، تمام فردا را برای سنندج وقت خواهم داشت...

ساعتی بعد، من با شال و کلاه و کوله، اول جاده اورامان تخت به مریوان ایستاده بودم...و سه ساعتی بعدتر، در شهر پر از زندگیِ سنندج...

و هم چنان سفر من ادامه دارد...