سفرنامه کردستان ، قسمت سوم : سنندج گردی های من
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱۸ : توسط : مریم

شب دوم در سنندج سپری می شود...برای فرداصبح به این فکر می کنم که حتما باید پرسه ای در بافت قدیمی شهر بزنم...عمارت خسروآباد اولین جایی است که در ذهنم است. تاکنون نتوانسته ام ببینمش و امروز زمان آن است.

درانتهای کوچه خسروآباد، نرسیده به میدان مولوی کرد، عمارت را پیدا می کنم. اما بسته است. بماند که چگونه توانستم با پرس و جو مرد شیر فروشی را پیدا کنم که در دالانی در انتهای عمارت، درحال درست کردن ماست و پنیر بود و بعد فهمیدم که او وارث قانونی عمارت است و میراث بعد از اینکه از بازسازی عمارت منصرف شده، آن را نیمه کاره رها کرده و حالا این مرد نه می تواند آن را بسازد و نه رها کند. گفت که عمارت برای بازدید نیست. متروکه شده. اشتیاق مرا که می بیند. به رحم می آید...مرا از دالانی عبور می دهد و اولین تصویر دوربین من از عمارت ثبت می شود:

ساختمان کلاه فرنگی عمارت خسروآباد

و قسمت اصلی عمارت

و این هم نمایی از ایوان ساختمان اصلی که رو به خیابان کناری باز می شود:

می خوانم که این عمارت در سال 1223 هجری قمری بدستور امان الله خان بزرگ والی کردستان در زمان قاجار گسترش یافته است. عمارت خسروآباد شاخص‌ترین بنای استان کردستان است که به عنوان مقر حکومت والیان اردلان مورد استفاده قرار می گرفت.

عمارت در فضای تاسف آوری است...کاملا رها شده و متروکه.

به پرسه زدن در گوشه و کنار عمارت ادامه میدهم و گاها عکسی میگیرم. حال و هوای عجیبی دارد.

 

نمایی از داخل ساختمان اصلی

 و نمایی از بالا از عمارت کلاه فرنگی

از عمارت اصلی بیرون می آیم و وارد عمارت کلاه فرنگی می شوم...بعد گشتی در طبقه پایین، وقتی که از پله های درحال فروپاشی، به آهستگی بالا می روم، اولین چیزی که می بینم، آسمان آبی و بعد دسته کبوترهای روی کنگره های چوبی عمارت است:

کم کم آماده بیرون آمدن از عمارت می شوم. به سراغ مرد شیرفروش می روم و او به نشانه مهمانی نوازی، لیوانی پر از شیر به من می دهد. حرف می زند از دلمردگی و نگرانی اش برای این خانه و اینکه می داند که سرپا نمی ماند...او را غم انگیز در کنج خانه میگذارم و آرام آرام در کوچه به راه می افتم و آخرین عکس ها را از نمای بیرونی عمارت میگیرم:

آن خورشید های کوچک و زیبای سقف را می بینید؟

و عمارت درآب

 

مکان بعدی که به آن سر می زنم، عمارت آصف است...موزه مردم شناسی شهر سنندج...

سردر عمارت آصف

نمی خواهم به طویل درمورد آن صحبت کنم. هرمطلبی از آن به راحتی در ویکی پدیا قابل یافتن است...تنها چندعکس که برایم جالب بود را برایتان میگذارم.

عمارت در زیر آسمان آبی

کاملا شبیه کتیبه ای که در بازار اورامان تخت دیدم

و اینجا، بزرگان همه جمعند.

سردیس محمد قاضی...وقتی او را اینجا دیدم،خجالت کشیدم که نمی دانستم کرد است...تمام سال های دبیرستان من با خواندن ترجمه های فوق العاده اش از دن کیشوت، شازده کوچولو و  خیلی از کارهای دیگرگذشت...حتی به یاد دارم زمانی را که بیمار بود و به سختی صحبت میکرد و در تلویزیون میدیدمش...ممنونم از او بواسطه هرخاطره خوبی که از ادبیات جهان برایم به جا گذاشت.

اشتیاق پسرجوان را برای درس می بینید؟ :)

از عمارت که بیرون می آیم، می دانم که کمی بالاتر مسجد دارالاحسان است.مسجد ها، از بناهای مورد علاقه ام هستند...وخصوصا این مسجد ظریف، کوچک و دنج با نقش و نگارهای مینیاتوری اش و آن حوض آبی کم عمق میانه اش.

مسجد دارالاحسان

کاشی ها

 

مسجد، حوض و صحن

آبیِ زلال

و اعجاز کاشی ها

از مسجد که بیرون می آیم، مرد دعا نویسی را می بینم و زنی محتاج دعا:

 

سرک می کشم. مرد می خندد. در صفحه ای که باز شده، می خوانم: دعای محبت.می پرسم که این دعا برای چه کاری است. جواب می دهد که پسرِ این خانم دلباخته دختری شده است. این برای آن است که پسر، مهر مادر را بیشتر به دل گیرد و از دختر بگذرد...زن لبخند می زند و به من نگاه می کند.انگار میخواهد کمی مسئله را تلطیف کند: "دختره پسرمان را جادو کرده. امیدوارم دعای حاج آقا کمک کند."

باشد...باشد...من هم امیدوارم...

دقیقه ای بعد،درحالی که یک شیرینی محلی را مزه مزه میکنم و درخیابان منتهی به بازار سنندج قدم می زنم، به برنامه بعدی ام فکر می کنم. فکر رفتن به مهاباد درسرم می چرخد. باید نقشه را نگاه کنم.

نقشه را که می بینم، چشمم به نقطه دیگری درنزدیکی سنندج می افتد. بیجار. یاد منطقه ای در نزدیکی روستای قمچقای که در هربار سفرم به زنجان و تکاب، دیدنش برایم میسر نشد و چقدر دوست باستان شناسی، از تجربه آن منطقه برایم گفته بود. می دانستم رسیدن به آنجا توام با ماجراجویی خواهد بود اما وسوسه دیدن قلعه ای که آن همه حرف های عجیب درموردش شنیده بودم، رهایم نمی کرد...

و پایان بخش سفر من، دیداری از بیجار خواهد بود، در همان نزدیکی...