سفرنامه ترکیه- قسمت اول
ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٦ : توسط : مریم

قرار شده بود که به عنوان راهنما به استانبول سفر کنم اما نمی دانستم که قرار می شود که سفرم به گونه ای دیگر رقم بخورد...که ترکیه می خواهد تمامش را به من نشان بدهد.از خیابان های سنگفرش شده و شبانه های تا صبح بیدار استانبولش گرفته تا لذت دیدن مادیان های رها در دشت کاپادوکیه...تا لذت غم عمیق بارگاه مولانا...و تا لذت لمس برخورد زلالی آب مدیترانه در ساحل آنتالیا به پاهای خسته ی مسافری دور...

سفرم در شب بیست و هشتم اسفندماه 91 آغاز می شود. با پروازی سه ساعته که با دیدن شبه جزیره های نورانی استانبول شروع می شود.شهری که قرار است کشفش کنم،با تمام زیر و بم هایش .شهری که باگذر روزهایم در آن، تمامی رخ های خود را به من نشان می دهد... زیبایی مسجدهای باشکوهش را ، صدای همیشگی ساحل های پر از مرغان دریایی اش را، فروشنده های سمج کوچه و پس کوچه هایش را، نان و شیرینی های خوشمزه و بدون قابل چشم پوشی بودنش را، کارتن خواب های مهربان ساحلی اش را، تن فروش های خیابان های بالای میدان تقسیم در شبانه های روشنش را، نوازنده های دوره گرد خیابان استقلالش را و حتی جمع روشنفکران نگران کافه نشینش را...

فردای رسیدنم به استانبول، صبح،اولین صدایی که موقع بیدار شدنم از خواب می شنوم،صدای مرغای دریایی است...صدایی که کمی بعد ، در لحظه های پرسه ام در شهر با آن مانوس می شوم...استانبول شهر هیاهوی مرغان دریایی است...

باید بیشتر در مورد شهر بدانم... کتاب خوبی به زبان انگلیسی به همراه دارم...تمام شهر در آن نوشته شده است...پس سعی می کنم قبل رفتن به اولین مکان،بیشتر شهر را بفهمم.

می خوانم که استانبول بزرگ‌ترین شهر کشور ترکیه و تنها شهر بزرگ جهان است که در دو قاره قرار دارد...شهر از سه قسمت تشکیل شده است، بخش اروپایی، بخش آسیایی و شبه جزیره تاریخی. از بعد بناهای باستانی و تاریخی ، استانبول هم سطح شهر رم شناخته شده است...

بیشتر بعد تاریخی شهر برایم اهمیت دارد پس در جست و جوی آن به شرح تاریخ شهر می رسم: سابقه زندگی انسانی در جایی که الان به عنوان شهر استانبول شناخته می شود، به دوران نوسنگی (Neolithic) برمیگردد. جایی در بخش آسیایی کنونی. کم کم زندگی در آنجا پا میگیرد تا حوالی سال 689 قبل میلاد که مگارا ها که اصالتی یونانی دارند، این شهر را بنا می کنند و به افتخار پادشاه خود بیزاس نام آن را بیزانتیوم میگذارند. تاریخ مدنی و شهری استانبول از این زمان آغاز می شود.شهر آنقدر موقعیت جغرافیایی خوبی دارد که به سرعت مورد توجه قرار میگرد و رشد می کند. در طول این دوران، یکباری حوالی سال 513 قبل میلاد، توسط ایرانیان فتح می شود و دوباره در محدوده سال 407 قبل میلاد  است که رومیان شهر را از آن خود می کنند. از این مقطع، شهر قلمروی از یونان به حساب می آید. در این زمان نام شهر رم جدید یا Nova Romaاست.این دوره همان دوره تسلط روم شرقی بر استانبول است. شهر در نیمه اول این دوره اوضاع خیلی خوبی ندارد، چرا که رومیان پایتخت دیگری دارند. اما در زمان امپراطور کنستانتین، ورق برمیگردد. شهر دوباره دیده می شود، نامش قسطنطنیه گذاشته می شود و پایتخت رم شرقی به حساب می آید. این دوره همان زمانی است که در آن،دیوارهای اطراف شهر ساخته می شوند و کلیساهای زیبا در شهر سر بر می آورند. مسیحیت دین رسمی و غالب است و تمام نشانه های آن در شهر دیده می شوند. بنای اولیه ایاصوفیه هم متعلق به همین دوران است. این دوران درخشان ترین دوران شهر در زیر سلطه امپراطوری بیزانس است. اتفاق مهم دیگر این دوران جدایی کلیسای ارتودوکس و کاتولیک در سال 1054 است و نقشی که استانبول در آن بازی می کند. به دنبال این جدایی، استانبول مرکز ارتودوکس ها می شود.

در سال 1453 شهر توسط عثمانی ها فتح می شود. دوران جدیدی برای  استانبول شروع می شود.نام شهر در این دوران به استانبول تغییر می کند و مسجد ها شروع به ساخته شدن می کنند. معمار سینان که بعدها نام او را خیلی زیاد در کنار بناهای باشکوه شهر می بینم، در این دوران زندگی می کند و اعجازهای معماری اش را به نمایش میگذارد. در قرن نوزدهم، تغییری در بافت معماری شهر ایجاد می شود. شهر دچار گذار از سبک معماری عثمانی به سبک باروک و روکوکو می شود. نکته دیگری که در تاریخ شهر جلب توجه می کند، به وقوع پیوستن زلزله های متعدد است. شهر در طول تاریخش به مراتب از این موضوع رنج برده است و هرچند سالی آن را تجربه کرده است و سعی کرده که با خرابی های ناشی از آن کنار بیاد.

سرآخر در سال 1923 جمهوری ترکیه شکل میگرد و پایتخت به آنکارا تغییر می کند اما اهمیت شهر به عنوان مرکز اقتصادی، فرهنگی و تجاری کشور از بین نمی برد و همچنان شهر ، اهمیت خود را دارد.

می دانم که باید اول مرکز شهر را پیدا کنم و بعد بردار مکانی باقی جاهای شهر را بکشم...اتاقی که دارم، در نزدیکی برج و پل گالاتاست...پس این برج و پل کنار آن اولین جایی در شهر است که کشفش می کنم...اما جایی آن ور پل از همان دیشب که رسیدم ، توجه ام را جلب کرده است. مسجدی بزرگ بر روی تپه ای.مسجدی که انگار از هرجای شهر پیداست. به اشتباه اول فکر می کنم که ایاصوفیه است اما وقتی که از پل می گذرم و پرس و جویی می کنم، می فهمم که نه! این مسجد سلیمانیه است و یادگرفتن ها شروع می شود...مسجد سلیمانیه را در صفحات کتابم پیدا می کنم و به سمت اش به راه می افتم.

ورودی حیاط مسجد

جایی در همین حیاط می نشینم و شروع به خواندن می کنم...

مسجد سلیمانیه که بعد از مسجد سلطان احمد،بزرگترین مسجد استانبول است، توسط معمار سینان ساخته شد. بدون شک سینان بزرگترین معمار دوره عثمانی بوده است که تاریخ او را همتای مایکل آنجلو می داند. این مسجد به دستور شاه سلیمان، شاه پرقدرت عثمانی ساخته شد. در زمان سلیمان، امپراطوری عثمانی به بزرگترین سرحدات ممکنه خود رسید. این مسجد در بازه زمانی سال های 1550 تا 1557 ساخته شد. در پشت مسجد، آرامگاهی وجود دارد که شاه سلیمان و همسرش خرم را درخود جای داده است.

در طول خواندن این مطالب، کمی حسرت خوردم که چرا سریال حریم سلطان را ندیدم تا حداقل تصویری گذرا از آن دوران شهر و دربار عثمانی داشته باشم... چند نکته ای که درساختار مسجد جالب توجه است یکی این است که چهار مناره مسجد سمبلی از چهار خلیفه سنی است و نکته دیگر جای مقبره شاه سلیمان در حیاط پشتی است که درسیت در راستای محراب قرار دارد و زمانی که کسی رو به محراب و درجهت آن نماز میگذارد، در واقع در حال احترام به شاه هم تلقی می شود. آرامگاه پشت مسجد تنها روز نهم آوریل هرسال برای بازدید باز است.

در مقابل مسجد

نمایی از آرامگاه مسجد

 نمایی بیرونی از بنا

و نمایی درونی از داخل گنبد اصلی

نکته جالب درمورد مساجد استانبول این است که غیر از ایاصوفیه که مسجد موزه تلقی می شود، باقی مساجد ورودیه ای ندارند.

در نقشه ام محوطه و مسجد سلطان احمد را می بینم که فاصله زیادی تا مسجد سلیمانیه ندارد. پیاده براه می افتم و همین فرصتی برای چرخ زدن در بافت قدیمی و تاریخی شهر به من می دهد.

در مسیرم از کنار این ستون رد می شوم که به ستون کنستانتین معروف است و جنسی از برنز دارد.

از کنار این ستون که بگذری، سلطان احمد خودش را به تو نشان می دهد...بزرگترین و معروفترین مسجد استانبول...

 

محوطه ی جلوی مسجد سلطان احمد که به آن هیپودرام گفته می شود، غرق در لاله است... اولین چیزی که با ورود به این محوطه توجه ات به آن جلب می شود، سیل جمعیتی است که روانه دیدن مسجدند...

من هم روانه می شوم و به زوایای مسجد سرک می کشم:

معماری بنا کار یکی از شاگردان سینان است و به عنوان یکی از مشخص ترین بناهای دوران عثمانی از آن یاد می شود.مسجد بواسطه کاشی های آبی رنگش ، در کتاب های توریستی به نام مسجد آبی هم ذکر شده است. این مسجد تنها مسجد شش مناره ترکیه است. نکته جالب دلیل شش مناره شدن این مسجد اشتباهی است که معمار آن در شنیدن امر پادشاه داشته است. پادشاه از مهمت آقا،معمار بنا می خواهد تا مناره هایی از طلا بنا کند. از آنجایی که کلمه طلا در ترکی نزدیک به کلمه شش تلفظ می شود، معمار دستوری مبنی بر تعداد مناره شش تایی دریافت می کند و نتیجه می شود مسجدی شش مناره!

نقش و نگارهای سقف

و ساعتی درنگ در محوطه

از مسجد سلطان احمد که بیرون بیایی، روبرویت ایاصوفیه ی سرخ رنگ خودنمایی می کند... دیدن این مسجد را به زمانی دیگر موکول می کنم. از اولین لحظه حضورم در استانبول، مترصد کشف مردمانش هستم و این کشف از همین امشب شروع می شود. قرار با دوستی ، مقیم استانبول ، در میدان تقسیم...

تصمیم میگیرم که پیاده به محل قرار بروم. از"اِمین اونو" به میدان تقسیم .طبق نقشه باید راه درازی باشد اما فکر می کنم که این شروع فرصتی برای دیدن کوچه پس کوچه های شهر است.

از کنار ساختمان های قدیمی اما دلنشین کوچه پس کوچه ها میگذرم:

خط تراموا را دنبال می کنم:

از روی پل گالاتا رد می شوم و از دور پل بغاز را بر روی بسفر می بینم:

خانه های در حال فروپاشی کوچه های قدیمی محله گالاتا را پشت سر میگذارم:

و درنهایت وارد خیابان استقلال می شوم:

اولین دیدار من با این خیابان در آرامش است...فعلا خبری از هیاهوی معروف اینجا نیست...

و سرانجام، میدان تقسیم:

وقتی که به این میدان می رسم، به جمله ای که در کتابم راجع به آن خوانده ام، فکر می کنم.تاریخ ساخت میدان به سال 1733 برمیگردد و از آن زمان تاکنون، اکثر اتفاق های سیاسی و اجتماعی ترکیه در کنار این میدان افتاده است و این بنای یادبود، که نمادی از استقلال ترکیه و آغاز نظام جمهوری آن است، شاهد هزاران تظاهرات و گردهمایی های سیاسی و اجتماعی در طول دوران بوده است... میدان، حرف های زیادی برای گفتن دارد...خیابان های معروف شهر، همه سری در تقسیم دارند و یک جورهایی به آن وصل می شوند...

رهسپار دیدن دوست می شوم...در آغاز خیابان جمهوریت...