سفرنامه ترکیه- قسمت دوم
ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢۳ : توسط : مریم

روز دوم و سوم حضورم در استانبول به دیدار چند دوست و پرسه هایی گاه و بیگاه در شهر و نه در عمارت های تاریخی میگذرد...چند کار شخصی ام را هم انجام میدهم. سیم کارتی به قیمت هفتاد لیر میخرم و یاد میگیرم که چطور پکیج های مخابراتی اش را فعال کنم تا به صرفه باشد. هم چنین متوجه می شوم گوشی ام تنها تا یک هفته دیگر کار می کند و تنها راه گوشی داشتن برایم این است که یا یک سیم کارت ترک خریداری کنم (که چیزی حدود هفتاد،هشتاد لیر هزینه برمی دارد) و یا با صدو ده لیر ، گوشی ام را رجیستر کنم!! سپاس گذار دولت ترکیه می شوم بابت این مسئله! فعلا فکری برایش ندارم که چه کنم. بعدا در موردش فکری خواهم کرد.

در این دو روز فرصتی پیدا می کنم تا در زوایای خیابان استقلال پرسه بزنم...با کشتی بسفر را بپیمایم و شبانه های زنده شهر و خیابان هایش را ببینم.

فکر می کنم که تنها با یک بار قدم زدن در خیابان استقلال، تصویرش در ذهنتان ماندگار شود... هرچند که تصویر شب و روزش کاملا متفاوت باشد... این خیابان، محوریتی جدی در همه ی رویدادهای اجتماعی شهر دارد.

 هم در آن فروشگاه های بزرگ و مراکز خرید را می بینی:

و هم معترضان و فعالان اجتماعی را :

و هم کلیسای زیبای سن آنتوان را که در نیمه راه رسیدن به میدان تقسیم، جایی در کنار هیاهوی خیابان، در گوشه ای دنج قرار گرفته است:

و همین طور تندیس عجیب مسیح در جلوی ورودی کلیسا را:

به پرسه های شبانه که برسی، خیابان غرق در نور است:

و گاها نمایشگاه عکسی از رویدادهای اجتماعی دنیا در میانه ی آن خودی نشان می دهد :

و شب بسفر:

خوش شانسم که فرصتی دست می دهد تا رقص زیبای ترکی را  هم در ساحل بسفر ببینم...رقصی عاشقانه و پر از حرکات تند اما سبک...آنقدر که از دیدنش سیر نمی شوی... و خوش شانس ترم که فرصتی دست می دهد تا تمام مسیر برگشت را با همان دو رقصنده ترک طی کنم و پر شوم از شور و شعفی که پشت این رقص و تمام اجزایش وجود دارد...انگار فرهنگ ترکیه را می توانی در جزجز حرکات این رقص پیدا کنی.

...

صبحی که تصمیم میگیرم به دیدن ایاصوفیه بروم، آسمان و زمین استانبول یکی شده است! هوای استانبول برای خودش پدیده ای است...خیلی زیاد من را به یاد هوای تبریز می اندازد که به شدت پیش بینی ناپذیر است و بادهای پرسوز و سرمایی دارد...الان هم انگار نه انگار که بهار است...بدون لباس گرم و بارانی بیرون رفتن همانا و مثل موش آب کشیده برگشتن و کرخت شدن از سرما، همان... جمعه روزی هم که می خواهم به دیدن مرکز شهر بروم، هوا از صبح بارانی است. چاره ای نیست... شال و کلاه می کنم و روانه قلب منطقه "امین اونو" یعنی ایاصوفیه می شوم.

سرراهم، درحالی از محوطه هیپودرام میگذرم که فستیوالی کودکانه در آن برپاست...از همه ی محله های شهر، کودکان با کار دستی هایشان آمده اند و خانواده ها به دنبالشان راه افتاده اند...

 

 

 

وارد هیپودرام غرق در لاله می شوم...به اینجا میدان سلطان احمد هم گفته می شود. اینجا قلب منطقه تاریخی شهر است.

مسجد سلطان احمد با آن مناره های معروفش به تمام در کنار میدان خودنمایی می کند.

تاریخ این میدان تاریخی کاملا رومی است...میدان در دوران حکومت بیزانس ساخته می شود تا نمادی از شهری شود که قرار است پایتخت دوم امپراطوری روم باشد. اینجا مکانی برای مسابقات ورزشی، جدال گلادیاتورها و مسابقات اسب دوانی بوده است...خوب که گوش بدهی و زوایای میدان را نگاه کنی، شاید بتوانی نعره مردان آماده به جنگ و هیاهوی جمعیت اطرافش را حس کنی...

در میانه ی میدان، دو ستون وجود دارد...اولین ، ستونی مصری است:

گفته می شود که این ستون، قدیمی ترین یادمان تاریخی استانبول است...متعلق به قرن 15 قبل از میلاد. این ستون همتایانی در مصر و کشورهای اروپایی هم دارد. در واقع، این ستون یک یادمان پیروزی است. در تاریخ گفته شده که امپراطور تئودوسیوس ،آن را از معبد آمون در کرناک مصر به اینجا آورد و دوباره برپا داشت. با وجود اینکه استانبول به طور متوسط هر صد سال متحمل زلزله ای 6.5 ریشتری شده است، با این حال این ستون بدون هیچ خرابی، در طول 1600 سال گذشته برپا مانده است. این ستون بیست متر ارتفاع دارد و در چهار طرف آن خطوط و نقاشی های مصری به چشم می خورد:

و این هم ستون سرپنتین، دومین ستونی که در میدان به چشم می خورد و متعلق به سال 479 قبل میلاد است و به روشی مشابه به اینجا آورده شده است:

از میدان که به سمت ایاصوفیه میروم، حس خوبِ دیدن کبوتران محوطه وصف ناپذیر است:

 

به ایاصوفیه که نزدیک می شوم، باران شدت میگیرد...نکته جالب این است که باوجود باد و باران، صف طویلی از بازدید کننده ها در جلوی ورودی موزه دیده می شود...صفی که شاید در فصل های پر مسافر ایران هم ، جایی در اصفهان و شیراز دیده نشود.

ساختمان ایاصوفیه سرخ رنگ است...با گنبدی کاملا بزرگ در مرکز بنا...یاد احساسم در مورد مسجد سلیمانیه می افتم، در روزی که دیدمش... واقعیتش، مسجد زیبایی نبود...صرفا بزرگ بود و بنای عظیم تمام سنگش را به رخ می کشید و اعتراف می کنم که تا حدود زیادی تو ذوقم خورد...برای من که گاها در سفرهایم به اصفهان به عنوان راهنما، فقط ساعتی مشغول توضیح دادن آن همه رنگ و کاشی و طرح مسجد شاهم، مسجد های استانبول لخت دیده می شوند...امیدوار بودم که ایاصوفیه، حداقل کمی بهتر باشد...که واقعا بود...

ورودیه مسجد ، 25 لیر است و بعد ورود به حیاط، باید  به سمت چپ بچرخی تا بتوانی از در غربی عمارت وارد شوی و آن وقت است که شکوهش تو را می گیرد. فکر می کنم ایاصوفیه آبروی مساجد استانبول است...

ایاصوفیه، از زمان ساخته شدنش در سال 537، به مدت 916 سال کلیسا بوده است. زمانی که شهر به دست مسلمان ها می افتد،به عنوان مسجد به خدمت گرفته می شود و در آن محرابی هم ساخته می شود. سپس در زمان مصطفی کمال آتاتورک و به دستور او تبدیل به موزه می شود. فکر می کنم که راز زیبایی این بنا هم در همین است که عمارت توانسته المان های معماری مسیحی و اسلامی را باهم در خود جای دهد.

اسم اصلی ایاصوفیه، هاجیا صوفیاست... به نام یکی از سه صفتی که در مسیحیت به خدا نسبت داده می شود و این سه صفت عبارتند از : خرد الهی، قدرت الهی و صلح الهی...هاجیا صوفیا همان خرد الهی است.

تالار اصلی موزه...اسم الله و محمد و تصویری از مسیح در وسط...در پایین گوشه ای از محراب هم دیده می شود.

و درنمایی نزدیکتر...

در جای جای موزه، تصاویری موزاییکی از داستان مسیحیت به چشم می خورد.

و نقش و نگارهایی بر سقف.

و چلچراغ ها...

در کنار نام الله و محمد، در گرداگرد گنبد، نام خلفای سنی به چشم میخورد...ودر ادامه نام حسنین:

در تالار کناری گنبد اصلی، ستونی وجود دارد که سوراخی در آن است...گفته شده که اگر کسی بتواند انگشت شصتش را داخلش کند و یک بار بطور کامل بچرخاند، آرزویش برآورده می شود... نتیجه اش شد صف درازی از اروپاییان آرزو به دل در جلوی این ستون...چه کسی گفته است که آسیایی ها خرافاتی اند؟؟ تعدادی با انگشت اشاره شان تلاش میکردند، نمی دانم که به آرزویشان رسیدند یا نه!

در همان تالار مجاور، راهی سراشیب برای رسیدن به طبقه بالا وجود دارد:

که شما را به تالاری بزرگ در بالای صحن می رساند:

خوشبختانه در کنار دیوارهای این تالار صندلی های متعددی برای نشستن وجود دارد، آنقدر که می توانید با خیال راحت بنشینید، ادامه مطالب مانده به موزه را بخوانید، به راهنمای صوتی گوش دهید، از اینترنت استفاده کنید و کمی درد گردنتان را که به خاطر سراسر به سقف خیره شدن به آن مبتلا شدید، تخفیف دهید.

 

و نمایی بالا از محراب ...

و دوباره نقش و نگارها ...

و دوباره داستان مسیحیت بر دیوارها

و پنجره های بسیار بزرگ که به بیرون نگاه می کنند.

به خودم که می آیم، سه ساعتی از زمان ورودم گذشته است...این کلیسای اسلامی آنقدر حرف برای گفتن دارد که انگار می توانی یک روز را در آن بگذری و بعدا دوباره دلت بخواهد بازهم به آن سر بزنی...

از موزه که بیرون می آیم، می دانم که حالا می خواهم کجا را ببینم...می دانم که جایی در خیابان کناری، می توانم "یِرِباتان" را پیدا کنم. هوا کولاک است اما خوشبختانه می توانم به آب انبار زیرزمینی یرباتان پناه ببرم...سریع پیدایش می کنم و درحالی که ناهار دونری ام را هم می خورم، وارد زندگی زیرزمینی اش می شوم.

ورودی آب انبار

اینجا یکی از قدیمی ترین آب انبارهای شهر است...در روزگار پر جنگ و گریز بیزانس، مردم شهر برای مصون ماندن آب شهر از هرگونه مسمومیت و یا حتی قطع شدن، این آب انبارها را برپا کردند تا سرچشمه حیاتشان را از گزند حفظ کنند. ستون ها بر بستری از آب های حوضچه ای استوارند.در لابه لای آب ها، ماهی ها سخت به هنرنمایی مشغولند. در اینجا تعداد 336 ستون با فاصله چهار متر از هم قرار دارند و آب انبار قادر به نگه داشتن ظرفیت آبی معادل 80000 متر مکعب بوده است.

نکته جالب این آب انبار برای منی که همیشه طرفدار فیلم های جیمزباند بوده ام، این بود که صحنه های زیادی از فیلم جیمز باندی "از روسیه با عشق" در اینجا فیلم برداری شد.

ماهی های حوضچه ها

و ردیف ستون ها

و ستونی به نام ستون اشک

در انتهای تالار، دو ستون وجود دارد که پایه هایشان سردیسی از الهه مدوزاست...در پای ستون اول، سردیس بصورت وارونه قرار دارد و در ستون دوم، بصورت خوابیده:

و در نمایی نزدیک تر:

درمورد علت وجود این سردیس ها، دلایل مختلفی وجود دارد...اما بیشترین و محتمل ترین داستانی که برای آنها وجود دارد این است: مدوزا دختری در دوران باستان بود، بسیار مغرور به زیبایی خویش... مدت زمان زیادی او اسیر عشق پرسئوس، پسر زئوس بود. آتن، الهه دیگری که عاشق پرسئوس بود، به این عشق حسادت می کند و موهای مدوزا را به مارهای دهشتناک تبدیل می کند. از آن موقع بود که هرکس به مدوزا نگاه میکرد، تبدیل به سنگ میشد. پرسئوس که متوجه ماجرا شد و فهمید که چگونه مدوزا، مردم را به سنگ تبدیل می کند، سرش را از بدنش جدا کرد و بعد آن، در جنگ های بسیاری بواسطه نشان دادن سر معشوقه اش به دشمنانش، پیروز شد. از آن پس بود که گفته میشد سر شمشیر سربازان بیزانس با سر مدوزا تزیین شده بود.

حوالی چهار بعد ازظهر است که آرام آرام پله های یرباتان را طی می کنم تا از آن خارج شود... اما... بارانی در حد سیل درحال باریدن است و هیچ کدام از توریست ها جرات خارج شدن ندارند! نیم ساعتی همه در ورودی آب انبار جمع می شویم اما ذره ای از حجم باران کاسته نمی شود... یک ساعت دیگر، با دوستم فیگن در ورودی اسکله آسیایی قرار دارم و مانده ام که چطور به آنجا بروم...دل به دریا می زنم و بیرون می آیم...تصمیم میگیرم که از جاده ساحلی بروم تا بتوانم زودتر برسم اما باران امان نمیدهد.... تا مغز استخوان خیسم و داشتن چتر با باران کجی که می آید، هیچ تاثیری در اوضاع ندارد...

از کنار کوچه های پر از پوسترهای سوریه میگذرم:

درحالیکه دوان دوان در کناره جاده ساحلی به سمت اسکله می روم، بوی چای زغالی به مشامم می خورد... پیرمردی در کناره جاده، در زیر چپری نشسته و با خنده به من نگاه می کند...چندثانیه بعد، کنارش نشسته ام و از چایی می نوشم که دقیقه ای قبل برای خودش ریخته است ...

یک بی خانمان است. در کمال تعجبم، انگلیسی را خوب حرف می زند...برعکس مردمان عادی و باخانمان ترک . برایم از روزهای دور می گوید و از روزهای نزدیک...از زادگاهش در شمال ترکیه، تا این چَپر کوچک کنار خلیج که هفت سالی است همراه گربه اش در آن زندگی می کند...تمام کشتی هایی که از جلویمان رد می شوند، برایش سوت کشتی را به صدا در می آورند و او با لبخند جوابشان را می دهد.

آنقدر که باهم گرم گفت و گو می شویم، نیم ساعتی دیر به قرارم با فیگن می رسم!